تبليغاتX
رنگارنگ

يكي بود, يكي نبود. پـير مردي بود به نام عمو نوروز كه هـر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوه تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازه شهر .

بـيـرون از دروازه شهـر پـيرزني زندگي مي كرد كه دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هـر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تـنبان قرمز و شليـته پـرچـين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچه فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوه پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوه خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتـش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستـش. اما, سر قليان آتـش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست .

چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي رفت به هوا .

در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چـيد رو سينه او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتـش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پـيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد .

آفتاب يواش يواش تو ايوان پهـن مي شد و پـيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتـش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتـش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند .

پـير زن خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هـر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گـفت چاره اي ندارد جز يك دفعه ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند .

پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند .

+ نوشته شده توسط داریوش در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:14 |

عکس .

***

منبع : p30parnian download software

پنجاه راه بازی با اعصاب دیگران


 

 1. روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن



 



2. سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند


 



3. وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين


 



4. وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين


 



5. کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد


 



6. همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين


 



7. جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين


 



8. روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين


 



9. وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين


 



10. از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه


 



11. در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين


 



12. به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين


 



13. وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين


 



14. وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين


 



15. موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين


 



16. ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين


 



17. بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين


 



18. شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين


 



19. اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين


 



20. وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته


 



21. صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين


 



22. روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين


 



23. وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده


 



24. وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود


 



25. چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين


 



26. بادکنک بچه ها رو بترکونين


 



27. مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين


 



28. وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد


 



29. بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين


 



30. کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره


 



31. ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين


 



32. توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين


 



33. هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره


 



34. حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين


 



35. نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين


 



36. دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين


 



37. عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين


 



38. پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين


 



39. با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين


 



40. شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين


 



41. موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين


 



42. توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين


 



43. شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين


 



44. توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين


 



45. توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين


 



46. جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين


 



47. يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين


 



48. توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه


 



49. چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين


 



50. ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين


 

امیدوارم که لذت برده باشید

+ نوشته شده توسط داریوش در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 12:56 |

در طول تاریخ همواره انسان های فقیر و ضعیف وجود داشته اند . متاسفانه فقر بر خلاف آنچه که تصور می شود نه یک قانون الهی بلکه یک قانون اجتماعی است . به این معنا که افرادی که شم اقتصادی قوی دارند با استفاده از نیروی فکرشان و تا حدی هم شانس دسترنج مردم محروم را غارت کرده و انها را چپاول می کنند . به هر حال تا جایی خانه هایی خراب نشوند کاخی ساخته نمی شود .


در زیر فایلی به صورت word برایتان آماده کرده ام که یک مرسدس بنز ساخته شده از الماس را نشان می دهد و در پائین آن تصاویری از کودکان فقیر آفریقا می بینید .


لینک دانلود :

http://www.divshare.com/download/4115675-cb4


تصاویری از کودکان آفریقایی :

کودکان در فقر آفریقا یی

کودکان در فقر آفریقا یی

کودکان در فقر آفریقا یی

+ نوشته شده توسط داریوش در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 14:57 |

داستان اول :

 

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.
 حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.
 او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.
 او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات،
 جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند
 موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست؛
 چون او به موهاي خود گلت مي زند.
 ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد؛
 كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.
 كبري تصميم داشت حسنك را رها كند
 و ديگر با او چت نكند
 چون او با پتروس چت مي كرد
 پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود
 و چت مي كرد
 پتروس ديد كه سد سوراخ شده
 اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.
 او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند
 پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت
با قطار به آن سرزمين برود
 اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .
 ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده
 اما حوصله نداشت .
 ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست
 لباسش را در آورد
 ريزعلي چراغ قوه داشت
اما حوصله درد سر نداشت.
 قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .
 كبري و مسافران قطار مردند
 اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.
 خانه مثل هميشه سوت و كور بود
 الان چند سالي است كه كوكب خانم
 همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد
 او حتي مهمان خوانده هم ندارد
 او حوصله ي مهمان ندارد
 او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند
 او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد
 او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد
چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت
 اما او از چوپان دروغگو گله ندارد
 چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد
 به همين دليل است كه
 ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد .

 

***

 

داستان دوم :

 

دهقان فداكارپيرشده،چوپان دروغگو عزيزشده، شنگول و منگول گرگ شدن، كوكب حوصلهء مهمون رو نداره، كبرا تصميم گرفته دماغشو عمل كنه، روبا و كلاغ دستشون توي يك كاسه است،حسنك گوسفنداشو ول كرده وتوي يك شركت آبدارچي شده،آرش كمانگيرمعتاد شده، شيرين،خسرو و فرهادو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسكي، رستم و اسفندياراسباشونو فروختن و باموتور ميرن كيف قاپي!راستي سر ما ايرانيها چه آمده؟

 

+ نوشته شده توسط داریوش در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 18:22 |
صداي يک پيرمرد لاغر مردني از ميان انبوه جمعيت، همهمة داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمي‌شم!» بلافاصله ديگران نيز به حالت تصديق «البته کاملا صحيح است، درسته، نمي‌شيم.» سرشان را تکان دادند. اما در اين ميان يکي دراومد و گفت:
«اين چه جور حرف زدنيه آقا...شما همه را با خودتون قياس مي‌کنين! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کيش خود پندارد» خواهش مي‌کنم حرف‌تونو پس بگيرين.»
من که اون وقت‌ها جواني بيست و پنج ساله بودم با اين يکي هم‌صدا شدم و در حالي که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
- آخه حيا هم واسة ادميزاد خوب چيزيه!
پيرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانيت ديک ديک مي‌لرزيد دوباره داد زد:
- ما آدم نمي‌شيم.
مسافرين داخل قطار نيز تصديق کرده سرشون را تکان دادند.
خون دويد تو سرم. از عصبانيت رو پا بند نبودم داد زدم:
- مرتيکة الدنگ دبوري! مرد ناحسابي! مگه مخ از اون کلة وامونده‌ت مرخصي گرفته، نه، آخه مي‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمي‌شيم. خيلي خوب هم آدم مي‌شيم...اينقدر انسانيم که همه مات‌شان برده...مسافرين تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:
- نخير ما آدم نمي‌شيم...انسانيت و معرفت خيلي با ما فاصله داره...
هم صدايي جماعت داخل قطار و داد و بيداد آن‌ها آتش پيرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:
- ببين پسرجان، مي‌فهمي، ما همه‌مون «آدم نمي‌شيم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «مي‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهيم شد.»
گفتم:
- زور که نيست، ما آدم مي‌شيم...
پيرمرد تبسمي کرد و گفت:
- ما آدم مي‌شيم، ولي حالا آدم نيستيم، اينطور نيست؟
صدامو در نياوردم، اما از آن روز به اين‌ور سال‌ها است که از خودم مي‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمي‌شيم؟...
زندان رفتن من در اين سال‌هاي اخير برام شانس بزرگي بود، که معما و مشکل چندين ساله‌ام را حل کرد و از روي اين راز پرده برداشت. توي سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زنداني سياسي کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصيت‌هاي مشهور و معروف از قبيل: حکام، روساي دواير دولتي، وکلاي معزول، مردان سياسي کابينه‌اي سابق، مامورين عالي رتبه، مهندسين و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصيل کرده‌هاي اروپا و آمريکا بودند، اغلب کشورهاي متمدن و ممالک توسعه يافته و توسعه نيافته و حتا عقب مانده را نيز از نزديک ديده بودند. هر يک چندين زبان خارجي بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پيش مي‌آمد و با اين‌که با آن‌ها تناسب فکري نداشتم، خيلي چيزها ازشان ياد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معماي قديمي خود شدم. روزهاي ملاقات زنداني‌ها که خانواده‌ام به ديدارم مي‌آمدند خوب مي‌دانستم که خبر خوشي برايم ندارند، کراية منزل را پرداخت نکرده‌ايم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زيادتر مي‌شود و از اين قبيل حرف‌ها، خبرهاي ناخوش و کسل کننده...نمي‌دانستم چيکار کنم. سردرگم بودم، اميدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستاني مي‌نويسم. شايد يکي از مجلات خريدارش باشد، با اين تصميم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روي تختخواب زندان نشستم. اصلا مايل نبودم با پرحرفي وقت‌گذراني کنم، با ياوه‌گويي وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطري ننوشته بودم که، يکي از رفقاي زندان جلوم سبز شد، کنار تخت نشست. اولين حرفي که زد:
- ما آدم نمي‌شيم، آدم نمي‌شيم...
من با سابقه‌يي که داشتم چون مي‌خواستم داستان بنويسم از او نپرسيدم چرا؟ اما او مثل کسي که موظف است براي من توضيحي بدهد گفت:
- خوب دقت کنين، مي‌دانيد چرا آدم نمي‌شيم؟
و بعد بدون آن‌که باز سوالي کرده باشم با عصبانيت شروع کرد:
- من تحصيل کردة کشور سوئيسم، شش سال آزگار در بلژيک جون کندم.
هم زنجير من شروع کرد به گفتن ماجراها و جريانات دوران تحصيل و کار خود را در سوئيس و بلژيک با شرح و بسط تمام تعريف کردن. من خيلي دلواپس بودم، ولي چاره‌اي نبود، نمي‌توانستم حرفي بزنم...در خلال صحبت‌هايش خود را با کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روي کاغذ گذاشتم، مي‌خواستم به او بفهمانم که کار فوري و فوتي دارم، شايد داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هيچ وجه نه متوجه مي‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم فهميده بود خودش را به اون راه زده بود!
- اون جاها، کسي رو نمي‌بيني که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقيقه هم بيکار باشن کتابشونو وا مي‌کنن و شروع به خوندن مي‌کنن. توي اتوبوس، توي ترن، همه جا کتاب مي‌خونن. حالا فکرشو بکنين تو خونه‌شون چه مي‌کنن! اگه ببينين از تعجب شاخ در ميارين؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتابي دستش گرفته و مي‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از پرحرفي و ياوه‌گويي گريزان هستن...!
گفتم:
- به به. چه‌قدر خوب، چه عالي...
گفت، بله اين طبيعت شونه، نگاهي هم به ما ملت بکنين، در اين جمله يه عالم معني است. آيا يه نفر پيدا مي‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمي‌شيم، نمي‌شيم.
گفتم: کاملا صحيحه.
تا گفتم صحيحه دوباره عصباني شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژيکي‌ها و سوئيسي‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن نزديک بود هر دو بلند شديم، گفت:
- حالا فهميدي که چرا ما آدم نمي‌شيم...
گفتم: بعله!
اين باباي منتقد نصف روز مرا با تعريف کردن از طرز کتاب خواندن سوئيسي‌ها و بلژيکي‌ها تلف کرد.
غذامو خيلي تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به دست آمادة شروع داستان بودم که يکي ديگر از رفقاي زنداني آمد و روي تخت نشست.
- به چه کاري مشغولي؟
- مي‌خواهم داستاني بنويسم...
- اي بابا! اين‌جا که نمي‌شه داستان نوشت، با اين سرو صدا و شلوغي که نمي‌شه چيز نوشت، مگه اين سروصداها رو نمي‌شنوي...شما اروپا رفتين؟
- خير، پامو از ترکيه بيرون نگذاشته‌ام...
- آه. آه. آه، بيچاره، خيلي ميل دارم که شما حتما سري به اروپا بزنين، ديدنش از واجباته، زندگي اون‌ها غير زندگي ما است. اخلاق مخصوص دارن. من تمام اروپا را زير پا گذاشتم، جاي نرفته باقي نمونده بيش از همه جا در دانمارک، هلند و سوئيس بودم. ببين اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به ديدة احترام نگاه مي‌کنن، کسي را بيخود حتا با کوچکترين صدايي ناراحت نمي‌کنن. مخل آسايش همديگه نيستن. نگاهي هم به اوضاع ما بکنين، اين سروصداها چيه...اين طور نيست، شايد من ميل داشته باشم بخوابم، يا چيزي بنويسم، يا چيزي بخونم، يا اين‌که اصلا کار ديگه‌يي داشته باشم...شما با اين سرو صدا مگه مي‌تونين داستان بنويسين، آدمو آزاد نمي‌گذارن...گفتم:
- من تو اين سروصدا و شلوغي هم مي‌تونم چيز بنويسم، ولي وجود يک نفر کافي است که حواسم را پرت کنه. گفت:
- جان من، تو اين سروصدا که نمي‌شه چيز نوشت، بهتر نيست سروصدا هم نباشه، چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم مي‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در دانمارک، سوئيس و هلند چنيني چيزي محاله. مردم اين ممالک در کمال آزادي و خوشي زندگي مي‌کنن، کسي مزاحم‌شون نيس. چون که اون‌جاها مردم به همديگر احترام مي‌گذارن. در عوض تو اين خراب شده ما همديگر رو آدم حساب نمي‌کنيم. تصديق مي‌کنين که خيلي بي‌تربيتيه، اما چاره‌يي نيست.
 او حرف مي‌زد و من سرمو پايين انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمي‌نوشتم. ولي مثل آدم‌هايي که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:
- بيخود خودتونو خسته نکنين، نمي‌تونين بنويسين، هرچي نوشتين پاک کنين، اروپا جاي ديگه‌يي است...اروپايي، انسان به تمام معني است، مردم هم‌ديگر رو دوست دارن، به هم احترام مي‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور... به اين دليله که آقا ما آدم نمي‌شيم، ما آدم نمي‌شيم...
هنوز مي‌خواست روده‌درازي بکنه اما شانس آوردم که صدايش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:
خدا کنه ديگه کسي اينجا نياد، سرمو پايين انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زنداني ديگري بالاي سرم نازل شد و گفت:
- چه‌طوري؟
گفتم: زنده باشي، اي بد نيستم.
روي تخت نشست و گفت:
- جان من، از انسانيت خيلي دوريم...
براي اينکه سر صحبت وانشه اصلا جوابي ندادم. تو نخ اين نبودم که کيه و چي ميگه.
از من پرسيد: شما آمريکا رفتين؟
- گفتم نه...
- اي بيچاره... اگه چند ماهي آمريکا بودي، علت عقب مونده‌گي اين خراب‌شدة نفرين کرده را مي‌فهميدي. آقا در آمريکا مردم مثل ما بيهوده وقتشون رو تلف نمي‌کنن، چرت و پرت نميگن، پرحرفي نيست، وقت را طلا مي‌دونن، معروفه ميگن:          .Time is money
آمريکايي وقتي با آدم حرف مي‌زنه که واقعا کاري داشته باشه، تازه اون هم دو جملة مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار خودشه...آيا ما هم همين جوريم؟ مثلا وضع همين جا رو ببين، ماه‌هاست ما غير از پرحرفي و ياوه‌گويي کار ديگه‌يي نداريم. حرف‌هايي که تو قوطي هيچ عطاري پيدا نمي‌شه. اين است که آمريکا اينقدر پيشرفت کرده. علت ترقي روز افزونش هم همينه.
هيچ‌چي نگفتم. با خود فکر کردم حالا اين آقا که اينقدر داره از صفات خوب آمريکايي حرف مي‌زنه که مزخرف نمي‌گن، مزاحم کسي نمي‌شن، لابد فهميده که من کار دارم و پا مي‌شه راهشو مي‌کشه ميره. اما او هم ول‌کن نبود.
اف و پف کردم ولي اصلا تحويل نگرفت.
موقع شام شد وقتي مي‌خواست بره گفت:
جان من ما ادم‌بشو نيستيم، تا اين پر حرفي‌ها و وقت‌گذروني‌هاي بيخودي هست ما آدم نمي‌شيم.
گفتم:
- کاملا صحيحه...
غذامو با دست‌پاچه‌گي خوردم و شروع به نوشتن کردم.
«- بيخودي خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشي بيهوده است...»
اين صدا از بالاي سرم بود. تا سرمو بلند کردم، يکي ديگر از رفقاي زندان را ديدم گوشة تخت نشست و گفت:
خوب رفيق چيکارها مي‌کنين؟
گفتم: هيچ‌چي.
اما جواب اين جملة يک کلمه‌يي من اين بود که:
- من تقريبا تمام عمرمو در آلمان بودم.
بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانيت داد بزنم، مي‌دانستنم اين مقدمه چه موخره‌يي به دنبال داره او ادامه داد:
- دانشگاه آلمان رو تمام کرده‌ام، حتا تحصيلات متوسطه‌ام را هم اون‌جا خوندم. سال‌هاي سال اون‌جا کار کردم. شما در آلمان کسي رو نمي‌بيني که کار نکنه. ما هم همين جوريم؟ مثلا وضع ما رو ببين. نه، نه، ما آدم نمي‌شيم، از انسانيت خيلي دوريم...
فهميدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را بنويسم، بيخودي زحمت مي‌کشم و به خود فشار مي‌آورم، کاغذ و قلم را گذاشتم زمين، فکر کردم وقتي که زنداني‌ها خوابيدن شروع مي‌کنم.
آقاي تحصيل کردة آلمان، هنوز آلماني‌ها را معرفي مي‌کرد:
- در آلمان بيکاري عيبه. هرکه مي‌خواد باشه، آلمان‌ها هيچ بيکار نمي‌مونن، اگه بيکار هم باشن بالاخره کاري براي خودشون مي‌تراشن، مدام زحمت مي‌کشن، تو در اين چند ماه که اين‌جايي محض نمونه کسي را ديده‌اي که کاري بکند؟ همين خود تو حالا در زندان کاري انجام داده‌اي؟ آلماني‌ها اين‌جور نيستن خاطراتشونو مي‌نويسن، راجع به اوضاع خودشون چيز مي‌نويسن، کتاب مي‌خونن، خلاصه چه دردسرت بدم بيکار نمي‌مونن. اما ما چه‌طور؟ خير، هرچي بگم پرت و پلا است، ما آدم نمي‌شيم...
وقتي از شرش خلاص شدم که نيمه شب بود. مطمئن بودم ديگه کسي نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با اميدواري داستان را شروع کرده بودم، يکي ديگه نازل شد. حضرت ايشان هم سال‌هاي متمادي در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:
«- آقا مواظب باشين! مردم خوابن، بيدار نشن، مزاحمشون نشي»، خيلي آهسته صحبت مي‌کرد. اين آقا که خيلي هم مبادي آداب بود و اين نحوة تربيت را از فرانسوي‌ها ياد گرفته بود مي‌گفت:
- فرانسوي‌ها مردماني مبادي آداب و با شخصيت هستند، موقع کار هيچ کس مزاحم او نمي‌شه.
با خودم گفتم خدا به خير کنه، من بايد امشب از نيمه شب به اون طرف کار کنم. آقاي فرانسه رفته گفت:
- حالا بخوابين، تا فردا با فکر آزاد کار بکنين، فرانسوي‌ها بيشتر صبح‌ها کار مي‌کنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نيستيم، موقع کار مي‌خوابيم و وقت خواب کار مي‌کنيم. اينه که عقب مونده‌ايم، علت اينکه آدم نمي‌شيم همينه. ما آدم بشو نيستيم.
آقاي فرنگي‌ مآب موقعي از پهلويم رفت که ديگه رمقي در من نمونده بود، چشم‌هايم خود به خود بسته مي‌شد. خوابيدم.
صبح زود قبل از اينکه رفقا از خواب بيدار شن، بيدار شدم و به داستان‌نويسي مشغول شدم. يکي از رفقاي هم‌بند، وقت مراجعت از توالت سري به من زد و همين طور سر راه قبل از اينکه حتا صورتش را خشک کنه در حالي که آب از سر و صورتش مي‌چکيد گفت:
- مي‌دوني انگليسي‌ها واقعا آدم‌هاي عجيبي هستن، شما وقتي در لندن يا يک شهر ديگه انگلستان سوار ترن هستيد، ساعت‌ها مسافرين هم‌کوپة شما حتا يک کلمه هم صحبت نمي‌کنن. اگه ما باشيم، اين چيز‌ها سرمون نمي‌شه، نه ادب، نه نزاکت، نه تربيت خلاصه از همه چيز محروميم. همين‌طوره يا نه؟ مثلا چرا شما رو اينجا ناراحت مي‌کنن. خودي و بيگانه همه رو ناراحت مي‌کنيم، ديگه فکر نمي‌کنيم اين بندة خدا کار داره، گرفتاره، نه خير اين چيزها ابدا حاليمون نيست شروع مي‌کنيم به وراجي و پرچانگي... اينه که ما آدم نيستيم و آدم نمي‌شيم و نخواهيم شد...
- کاغذ را تا کردم، قلم را زير تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشيدم. خلاصه داستانو نتونستم بنويسم، اما در عوض بيش از چند داستان چيز ياد گرفتم و علت اين مطلب را فهميدم که:
چرا ما آدم نمي‌شيم...
حالا هر که جلو من عصباني بشه و بگه:
- ما آدم نمي‌شيم! فورا دستمو بلند مي‌کنم، داد مي‌زنم:
- آقا علت و سبب اونو من مي‌دونم!
تنها ثمره‌يي که از زندان اخير عايدم شد درک اين مطلب بود.
نويسنده : عزيز نسين ( نويسنده ترک )
مترجم : مرحوم احمد شاملو .
منبع : سايت ديباچه .
+ نوشته شده توسط داریوش در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 23:4 |

پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛   سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشي نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

.....

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "

+ نوشته شده توسط داریوش در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 21:31 |

بسم الله . بعد از کلی وقت دوباره اين وبلاگ را آپ کردم . از دوستانی که در اين مدت ابراز لطف کردند و اين وبلاگ را فراموش نکردند ممنونم .
اين دفعه می خواهم درباره غذا بنويسم . غذا نياز جسم ماست . هر فردی در روز برای ادامه زندگی غذا می خورد . در واقع خوراک به دليل هر روزه بودنش اثری مهم در زندگی ما دارد .
افرادی که در زمينه متافيزيک کار می کنند اثرات غذا بر هاله ها و انرژی های اطراف ما را بررسی می کنند . در اسلام يک اصل برای غذا وجود دارد و آن اين است که فرد گشنه ايمان ندارد . پس اگر روزی ديديم که فردی به دليل گرسنگی دزدی کرد نبايد او را سرزنش کنيم بلکه بهتر است جامعه را مقصر بدانيم . البته فقر ناشی از قوانين اجتماعی است نه قوانين الهی .
علاوه بر اينها غذای هر جامعه نشان دهنده فرهنگ آن جامعه است . من نمی توانم قبول کنم که جامعه ای که هر چيز را می خورد جامعه ای متمدن است . اگر قبول کنيم که هر چيز که ذات انسان از آن کراهت دارد برای انسان مضر است پس عقل سالم حکم می کند که از آن دوری کنيم . در جوامع آسيای شرقی هر چيزی که راه می رود را می شود خورد . اين همه چيز خواری به گفته آنها به سلامتشان کمک می کند !!!
لينک زير يک فايل PDF است که نوعی غذای چينی را نشان می دهد . جم فايل ۷۴.۸ کيلو بايت است .

لينک دانلود :

 http://www.4shared.com/file/38578118/ddc17df9/Chineese_F.html

فايل زير مجموعه ای عکس از غذاهای ايرانی است . نوع فايل PDF و حجم آن ۴.۷ مگا بایت .
لينک دانلود :


http://www.4shared.com/file/16009393/c905acf1/Iranian_Food.html


***
روز شمار ( ۳ اسفند ) ( ۲۲ فوريه ) :

قوم آوار نتوانست وارد ايران شود، اما اروپا را عرصه تاخت و تاز خود قرارداد - جريان شکست آوارها از ارتش ايران .

يگانهاي مرزباني ايران در منطقه سيردريا (سيحون) در يك جنگ يك روزه كه 22 فوريه سال 560 ميلادي روي داد قوم «آوار» را كه در استپ هاي ميان «آلتايي» و «تي ان شان» بسر مي بردند و قصد مهاجرت به «فرارود» ايران را داشتند شكست دادند و مسير آنان را به سوي اروپا (روسيه امروز و بالكان) منحرف ساختند. اين يگانهاي معروف به مرزبان، يك ارتش كامل و يكي از چهار ارتش ايران بودند. دسته اي از آوارها سال بعد تلاش كردند تا از دربند قفقاز (حاشيه غربي درياي مازندران) بگذرند و از اين ناحيه وارد ايران شوند كه در اينجا هم از سپاهيان وطن به فرماندهي «اسپهبد گيو» شكست خوردند و متواري اروپا شدند كه دهها سال اين قاره مورد تاخت و تاز آنان قرار داشت تا سر انجام «شارلماني» آنان را سركوب كرد، اسكان داد و تعرض ديگري از آنان مشاهده نشد. شكست هايي كه ايرانيان به آوارها دادند، گفتنش به زبان آسان است. اين قوم خويشاوند مغولان قبلا امپراتوري چين را با حملات خود خسته و فرسوده كرده بود، در حركت به سوي غرب هپتاليت ها را شكست داده بود و بعدا اسلاوها را مطيع ساخته بود و در بالكان يك امپراتوري موقت تشكيل داده و از امپراتوري روم شرقي باج مي گرفت. آوارها قومي سواي هون ها و بلغارها بودند و گمان نمي رود آنطور كه گفته مي شود برخي از داغستاني هاي روسيه از اعقاب آنان باشند. چيني ها آوارها را « ژوان ـ ژوان» مي خواندند. زبان آوارها شباهت زياد به زبان هونها داشت. آوارها سركرده كل خود را «خاقان» خطاب مي كردند.

منبع .

***

شعر :

دوستان! وقت عصیرست و کباب

راه را گرد نشانده‌ست سحاب

سوی رز باید رفتن به صبوح

خویشتن کردن مستان و خراب

نیمجوشیده عصیر از سر خم

درکشیدن، که چنینست صواب

رادمردان را هنگام عصیر

شاید ار می‌نبود صافی و ناب

تا دو سه روز درین سایه‌ی رز

آب انگور گساریم به آب

بفروزیم همی آتش رز

گسترانیم بر او سرخ کباب

تاک رز باشدمان شاسپرم

برگ رز باشد دستار شراب

نقل ما خوشه‌ی انگور بود

از بر سر بر چون پرعقاب

بانگ جوشیدن می باشدمان

ناله‌ی بر بط و طنبور و رباب

( منوچهری دامغانی )

***

سخن بزرگان :


فرق انسان و سگ در آنست که اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز
نخواهد گرفت. تولستوی
همه می‌خواهند بشریت را عوض کنند ، دریغا که هیچ کس در این
اندیشه نیست که خود را عوض کند. تولستوی

***

پس زمنیه های زیبا :

پس زمینه اول .

پس زمینه دوم .

پس زمینه سوم .

***

عکس های جالب :

عکس اول .

عکس دوم .

عکس سوم .

 

+ نوشته شده توسط داریوش در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 13:54 |