تبليغاتX
رنگارنگ

مقاله ای که در زیر می بینید از سایت itna.ir ( خبرگزاری تکنولوژی اطلاعات ) با آدرس http://www.itna.ir/archives/article/009606.php است . پیشنهاد می کنم حتما آن را بخوانید تا مقایسه ای بین مدرن ترین ابزار ارتباطی جهان امروز در ایران و مالزی برای شما فراهم آید . من که شخصا خیلی متاسف شدم . و حتی اعدادی که اعلام شد چندان برایم قابل قبول نبود تا اینکه نرخ ارتباط اینترنتی که شرکت مخابرات ارائه می دهد را با مالزی مقایسه کردم به عدد تعجب آور 16000 رسیدم .

پنجشنبه 29 فروردین ماه 1387

مسئولين امر بايد بپذيرند كه مشكل از كاربران نيست و با فيلترينگ هم نمي‌توان جلوي استفاده‌هاي ناصحيح را گرفت. يك كاربر اينترنت، هنگامي كه فضاي اطلاعاتي خوب و مؤثري در اختيار داشته باشد، ديگر سراغ راه‌هاي خلاف نمي‌رود؛ ولي آيا ما چنين فضايي را براي كاربران ايجاد كرده‌ايم كه از آنها بخواهيم «تنها بايد در سايت‌هايي كه من مي‌گويم بروي»؟

ما هنوز اندر خم 128 كيلو بيتيم!
عميد نمازيخواه
در شرايط فعلي، اگر روزنامه‌نگاري بخواهد از خجالت مسئولين محترم امور اينترنتي ايران درآيد، احتمالا يكي از سخت‌ترين كارها خواهد بود؛ البته اگر دروغ گفتن برايش سخت باشد. ما هم در ماه‌هاي اخير هر چه نوشته‌ايم، انتقادي بوده و البته چاره‌اي جز اين هم نداشته‌ايم. از چه تعريف كنيم؟ از سرعت اينترنت، از قيمت اينترنت، از فيلترينگ اينترنت، از دولتي بودن اينترنت، از وضعيت نابسامان ISPها، از نارضايتي‌هاي ISPها، از سخنان گهربار مسئولان امر (مثل اين‌كه مي‌گويند همين سرعت هم براي كاربران ايراني زياد است و يا اينترنت يك بازيچه براي ايرانيان است و ….)، از كمياب بودن اينترنت پرسرعت، از قطعي‌هاي مكررش و هكذا؟! شما باشيد و مثلا اين خبر را ببينيد، چه مي‌كنيد؟

«يك شركت ارائه دهنده اينترنت (ISP) در مالزي اعلام كرد كه به كاربران خود پهناي باند با خطوط پرسرعت ٢٢٤ مگابيت بر ثانيه را تنها با قيمت 58 دلار در ماه عرضه مي‌كند.» سرعت بالا يا قيمت پايين؛ هر دوي آنها براي من و شما مثل يك روياست. شخصا ياد شعر آن شاعر بزرگوار افتادم كه مي‌گويد اهل كاشانم من، روزگارم بد نيست، تكه ناني دارم… و شايد در وصف يك كاربر اينترنتي در ايران (مثل من) بتوان چنين گفت كه: اهل ايرانم من، اينترنتم بد نيست، تكه پهناي باندي دارم، خرده درآمدي، سر سوزن ADSLاي، وزارت ICTاي بهتر از برگ درخت، كاربراني بهتر از آب روان. بگذريم و به جاي خيال‌پردازي‌ها به مستندات بپردازيم.

مهم‌ترين نكته اين خبر براي ما ايرانيان، همان قيمت است. باور مي‌كنيد كه قيمت اينترنت پرسرعت ايران حداقل 16 هزار برابر اينترنت پر‌سرعت مالزي است؟ نكته دوم هم سرعت است. نسبت سرعت اينترنت پرسرعت مالزي به ايران 1792 برابر است. البته خيلي ناراحت نباشيد و دلتان براي خودتان نسوزد، زيرا در اين مورد قوانيني وضع شده تا خود را با كشورهاي ديگر مقايسه نكنيد.

حتماً تمامي كاربران گرامي اينترنت مي‌دانند كه قانون محدوديت سرعت اينترنت (كه در نوع خود از عجايب خلقت است) به كاربران تنها اجازه بهره‌مندي 128 كيلوبيتي مي‌دهد (البته در ايران با سرعت‌هاي بالاتر هم ارائه مي‌شود، فقط بايد براي گرفتنش يك شركت ثبت كنيد!) اثبات اين رقم‌ها، محاسبه خيلي سختي نمي‌خواهد و با يك ضرب و تقسيم ساده موضوع روشن مي‌شود.

سرعت اينترنت پرسرعت مالزي: ٢٢٤ مگابيت ضرب در ١٠٢٤ كيلوبيت= ٢٢٩٣٧٦ كيلو بيت
سرعت اينترنت پرسرعت ايران: ١٢٨ كيلوبيت
نسبت اينترنت پرسرعت مالزي به ايران: ١٧٩٢ برابر
قيمت اينترنت پرسرعت ايران: هر ١٢٨ كيلوبيت در ثانيه به‌طور متوسط ١٥٠٠٠ تومان
قيمت اينترنت پرسرعت مالزي: هر ٢٢٩٣٧٦ كيلوبيت در ثانيه معادل ١٥٠٠ تومان
مقايسه قيمت اينترنت پرسرعت مالزي نسبت به ايران: حدود ٩ ريال در هر ١٢٨ كيلوبيت در ثانيه به اين ترتيب مي‌توان نتيجه گرفت كه قيمت اينترنت پرسرعت ايران حداقل ١٦ هزار برابر اينترنت پرسرعت مالزي است!

اين از سرعت و قيمت اينترنت. حالا مي‌رسيم به بحث شيرين فيلترينگ. موضوع فيلترينگ در كشورهاي ديگر هم وجود دارد و ما تنها كشوري نيستيم كه با عزم راسخ و با هزينه‌هايي جالب فيلترينگ را ادامه مي‌دهيم. هر فناوري كه ابداع مي‌شود فرهنگ و ادب خود را دارد، ولي اين موضوع مهم است كه اين فرهنگ و ادب از كجا مي‌آيد. مسلماً كاربران اين فناوري هستند كه فرهنگش را مي‌سازند و حتي به يكديگر مي‌آموزند. در اين مورد و در مقوله‌هايي مانند اين، بارها و بارها ديده‌ايم كه يك نهاد اجرايي نمي‌تواند سمت و سوي چگونگي استفاده كاربران را مشخص كند و آنها را به سوي هدف مشخصي سوق دهد. اگر هم تأثير‌گذار باشد، بسيار اندك است و بهترين روش، ايجاد راه‌هاي استفاده صحيح و صواب است، نه تنها مقابله با راه‌هاي بد.

حرف‌هاي استاد كاوه‌راد (صاحب كرسي تحقيقاتي در دانشگاه پنسيلوانيا با عنوان پروفسور در زمينه مخابرات و همچنين برنده جايزه IEEE براي نوآوري در سرعت انتقال داده‌ها كه چند ماه قبل در همين صفحه با او مصاحبه مفصلي داشتيم) را به ياد مي‌آورم كه مي‌گفت: «خداوند اين قدرت را داشت كه به شيطان اجازه فعاليت ندهد، ولي داد و به ما هم قدرت انتخاب را داد. كتاب هم برايمان فرستاد، راه و چاه را هم به ما نشان داد كه خودمان انتخاب كنيم و اصلاً يكي از وجوه تمايز انسان و حيوان همين قدرت انتخاب است. در واقع خدا اين لطف را به ما عطا كرد كه خودمان انتخاب كنيم نه اينكه به ما مسائل را ديكته و اجبار كنند.

از طرف ديگر در هر فناوري فوايد و نواقصي وجود دارد مانند وسايلي كه فايل‌هاي تصويري را نشان مي‌دهند. شما هم مي‌توانيد چيزهاي بد با آن ببينيد و هم خوب. در واقع از هر فناوري مي‌توان هم استفاده سوء داشت و هم صحيح و ممكن است تعدادي سوءاستفاده‌گر در اين ميان باشند. اگر قرار باشد كه به خاطر سوءاستفاده‌كنندگان جلوي فناوري را بگيريم، ظلم بزرگي به نسل‌هاي كنوني و آيندگان مي‌كنيم زيرا آن تعدادي كه استفاده صحيح از فناوري دارند در حال رشد و نوآوري هستند و در صورت محدوديت، جلوي آن استعدادها را گرفته‌ايم.

اين مسئله ظلم بزرگ‌تري نسبت به محدوديت سوءاستفاده‌كنندگان است. كسي كه بخواهد راه كج برود، راهش را پيدا مي‌كند و نمي‌توان با اين محدوديت‌ها جلويش را گرفت. مردم بايد آموزش صحيح ببينند.» بارها براي همه ما اين مشكل به وجود آمده كه در جست‌وجوهاي اينترنتي، هنگامي كه به‌دنبال كليد واژه‌اي، مانند ميزان ضريب نفوذ كاربران اينترنتي دنيا (به انگليسي) مي‌گرديم، پيغام معروف فيلترينگ را مي‌بينيم كه نوشته است: دسترسي به اين سايت امكانپذير نمي‌باشد (البته «نمي‌باشد» در صنف ما خبرنگاران غلط مي‌باشد!) و اين نشان دهنده نظارت و اجراي اشتباه فيلترينگ است.

مسئولين امر بايد بپذيرند كه مشكل از كاربران نيست و با فيلترينگ هم نمي‌توان جلوي استفاده‌هاي ناصحيح را گرفت. يك كاربر اينترنت، هنگامي كه فضاي اطلاعاتي خوب و مؤثري در اختيار داشته باشد، ديگر سراغ راه‌هاي خلاف نمي‌رود؛ ولي آيا ما چنين فضايي را براي كاربران ايجاد كرده‌ايم كه از آنها بخواهيم «تنها بايد در سايت‌هايي كه من مي‌گويم بروي»؟

خلاصه، اين قصه سر دراز دارد و اگر بخواهيم از ديگر مصايبش مانند مشكلات ISPها و دولتي بودن عرضه اينترنت و… صحبت كنيم، احتياج به نوشتن چند جلد كتاب است. فقط مي‌توانيم بگوييم: هفت شهر سايبر را مالزي هم گشت/ ما هنوز اندر خم 128 كيلو بيتيم!

+ نوشته شده توسط داریوش در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 0:1 |

امسال نوروز شاهد يک سريالی از تيم مهران مديری به نام مرد هزار چهره بوديم . سريالی که به يک طنز اجتماعی شبيه بود . اما نکته جالب اينجاست که اين داستان قبلا توسط نويسنده معروف ترک عزيز نسين خلق شده بود . البته ساختن فيلم يا سريال از آثار بزرگان ادبيات چيز  تازه ای نيست اما شما فکر نمی کنيد که بهتر بود در لابلای تيتراژ دست کم يادی از عزيز نسين می شد ؟
من فکر می کنم که اين يک نوع سرقت ادبی باشد . آنها اولين وظيفه شان اين بود که بنويسند :
"بر اساس داستانی از عزیز نسین" !
به هر حال وقتی چنين اشتباهات فاحشی در رسانه ملی اتفاق می افتد نبايد انتظار داشته باشيم که در دنيای اينترنت و کامپيوتر حق کپی رايت رعايت شود !!!
***
اما يک خبر :
من به تازگی يک سايت راه انداختم با آدرس http://ario-barzan.ir . اول که نام سايت را به دليل علاقه زياد به آريو برزن انتخاب کرده ام . بعد هم هر چيز جالب که دم دستم باشد در اين سايت قرار می دهم . به تازگی هم ۱۶ اسکرين سيور زيبا برای دانلود گذاشته ام . اگر دوست داشتيد سر بزنيد . خوشحال می شوم .

يا حق .

+ نوشته شده توسط داریوش در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 20:6 |

 رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد 
مكن ز غصه شكايت كه در طريق طلب
به راحتي نرسيد آن كه زحمتي نكشيد 
بهار مي‌گذرد دادگسترا درياب
كه رفت موسم و حافظ هنوز مي‌ نچشيد

سال نو مانند هميشه احساس طراوت و تازگی را برای انسان به همراه می آورد . اما به راستی اين احساس تا چه زمانی در انسان باقی می ماند ؟ بر طبق گفته بزرگان دینمان ما همواره بايد به دنبال روز نو و روزی نو باشيم . روزی که با تمام روزهای قبل زندگيمان متفاوت باشد . در روايتی از مولی الموحدين علی - عليه السلام - می خوانيم : کل يومنا نوروز ! اين گفته بسيار عميقی است . اگر امروز که در سال جديدی هستيم نخواهيم با ديروزمان متفاوت باشيم زندگی را باخته ايم .
بايد اين درک را داشته باشيم که ما انسانهای کوچک و خرد تا کمال راه زيادی در پيش داريم . به قول حافظ - رحمه الله عليه - صد هزار منزل بيش است در بدايت !
آری اگر نتوانيم روزهای خود را نو کنيم هميشه عقب مانده خواهيم ماند و کهنه خواهيم شد . اگر نتوانیم بهار را غنیمت بشمریم موسم نوشیدن می خواهد گذشت ! ( راستی این چه می ای بوده که با تمام شدن بهار حافظ از نوشیدن آن محروم شده ؟ )
به اميد روزی که شاخه ها و برگهای کهنه زندگيمان را بريزيم و به خاک تقديم کنيم و شاخه ها و برگهای نو در آوريم . شاخه هايی که باعث بهتر شدن هوای زندگيمان شود .

دي شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسيد
جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسيد
زحمت سرما و دود رفت به كور و كبود
شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسيد
آمده خورشيد ما باز به برج حمل
معطي صاحب عمل سيم شماران رسيد 
هر چه بمردند پار حشر شدند از بهار
آمد مير شكار صيد شكاران رسيد 
وقت نشاط‌ست و جام، خواب كنون شد حرام
اصل طرب‌ها بزاد شيره فشاران رسيد 

( مولوی )

يا حق .

+ نوشته شده توسط داریوش در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 20:32 |
نويسنده: عزيز نسين
مترجم: رضا همراه‏‏‏‏
منبع: سايت mohsentaghavi1.parsiblog.com


گفت: خيلي مشتاق ديدارتن... دلشون مي‌خواد به هر ترتيبي شده تو رو ببينن.



گفتم: چطور مگه.. من که اونا رو نمي‌شناسم.



گفت: باشه... آخه تو نمي‌دوني ما چقدر تعريفتو کرديم... مخصوصاً راجع به هوش سرشارت خيلي چيزها گفتيم...



کي بدش مياد که «باهوش» ياشه؟... مخصوصاً کي دلش نمي‌خواد بين خلق‌الله با اين صفت مشهور باشه؟...



عين يک آدمي که دو دونگي صدا داشته باشه و ازش بخوان يک دهن آواز بخونه، گذاشتم تاقچه بالا... . آنقدر ادا و اصول درآوردم و ناز و نوز کردم و تو بميري، من بميرم در آوردم و شکسته نفسي کردم که نمي‌دونيد... . و بالاخره رضايت دادم. قرار شد به اتفاق رفيقم بروم و چشم آنهايي را که از دور شيفته و فريفته‌ي ذکاوت و هوش فوق‌العاده‌ام بودند، به ديدار جمال مبارکم روشن کنم.



وقتي وارد شدم، درست مثل اين بود که موجود فوق‌العاده‌اي بر آنها نازل گشته است - موجودي که از فرق سر تا نوک ناخن انگشت‌هاي پا، چيک و چيک ازش هوش و معرفت مي چکيد – با چشم‌هايي پر از تعجب و تحسين، نگاه‌هايکنجکاوشانرا به من دوخته بودند. من بيچاره درست مثل شاگرد تنبل و بازيگوشي که پاي تخته آمده تا درسي را که حتي يک کلمه‌اش را بلد نيست جواب بدهد، تو مخمصه افتاده بودم.



پدر خانواده گفت: بفرماييد قربون.. بنده و فرد فرد افراد خانواده‌ام فريفته و شيفته‌ي هوش و ذاوت سرشار حضرت مستطاب عالي هستيم...



البته خودتان حدس مي‌زنيد که چقدر تعجب کردم. گفتم: «دِ... که اينجور؟...» و اول بسم‌الله آب پاکي ا ريختم رو دستش.



مادر خانواده گفت: «همه‌ي دوستان ما، يعني اونهايي که سرکار رو مي‌شناسن، راجع به هوش سرشار جنابعالي...»



درست در همين موقع، دختر جوان که از شدت هيجان نمي‌دانست چه کار کند و مدام دست‌هايش را به هم مي‌ماليد، گقت: «يک عده از دوستانمون که شنيده‌ن سرکار اينجا تشريق ميارين، با اشتياق اومده‌ن که خمتتون شرفياب بشن.»



و آن‌وقت ميزبان‌ها و ميهمان‌ها، مثل اينکه تو باغ وحش به حيوان عجيب‌الخلقه‌اي بخورده باشند، مرا دوره کردند. حالا تکليف من چي بود؟.. به گوش اينها فرو کرده بودند که من يک موجود خارق‌العاده و فوق‌العاده باهوشي هستم.



ترسم برداشته بود.. مي‌ترسيدم مثل جنس فاسدي که به وسيله موسسات آگهي معرفي شده باشد، تو زرد در بيام و گند قضيه در بياد. هم‌اش خدا خدا مي‌ردم که مثل «عروس تعريفي!» دسته گل به آب ندهم.



نمي دانستم چه کار کنم؟ آيا بايد مثل هميشه يک گوشه کز مي‌کردم و از ترس رسوايي جيک نمي‌زدم، يا بهتر بود تو حرف اين و آن مي‌دويدم و با چرت و پرت، به اصطلاح ابتکار عمليات را به دست مي گرفتم؟.. آيا بايد چاک دهنم را مي‌کشيدم و با بذله‌گويي و صدور لطيفه‌هاي مليح، ملت را از خنده روده بر مي کردم. يا بهتر بود خودم را مي گرفتم و مثل اينکه انگار هر کلمه از حرف‌هام هزار سکه‌ي اشرفي قيمت دارد، چکه چکه حرف مي‌زدم؟... چاره چي بود؟... خيس عرق شده بودم...



به هر حال کار از کار گذشته بود و راه پس و پيش نداشتم، بايد قافيه را نمي‌باختم و هرجور که شده حضور ذهني به خرج مي‌دادم... همه‌اش درست، ولي من در آن ساعت به کلي خرفت شده بودم و مختصر هوش و حواسي هم که داشتم، پاک ار سرم پريده بود. حتي کارم به جايي رسيده بود که نمي‌دانستم دستهايم را چه کنم يا کجا بگذارم. حس مي‌کردم که صورتم دارد کش مياد و دراز مي‌شود. دندانهايم تو دهنم داشت قد مي‌کشيد و بزرگ مي‌شد... درست مثل اين بود که يک کله خر رو گردن من سوار کرده بودند...، چه خاکي بايد به سر مي‌ريختم؟...



جماعت، همه‌شان مشغول بگو و بخند بودند، ولي من درست مثل اين بود که اين لبهاي وامونده‌ام را به هم قفل کرده باشند.



خيلي نکته و لطيفه بلد بودم، آنقدر بلد بودم که حد و حساب نداشت، ولي از بخت بد، حتي يک دانه‌اش هم يادم نميامد. شک نداشتمکه موقع رفتن، همه به ريشم خواهند خنديد.



به صداي صاحب‌خانه چرتم پاره شد. يارو گفت: «خب... عقيده سرکار چيه؟..»



همه ساکت شدند و منتظر بودند که ببينند من چه غلطي مي‌کنم، خيال مي‌کردند تا دهنم را باز کنم، تپه‌تپه معرفت از تو دهنم ميريزه بيرون... ولي من اصلا نمي‌دانستم صحبت سر چي هست. يک مرتبه مثل اينکه از خواب پريده باشم، گفتم: «من؟...بله... چيز... در واقع... بله بنده هم با سرکار هم عقيده‌ام.»



توفاني از قهقهه راه افتاد. لا اله الا الله!... عجب بلايي گرفتار شده‌ام. از روزي که موش شده بودم تو مهچي سوراخي نيفتاده ودم.



چيزي نمانده بود که هاي‌هاي بزنم زير گريه. سرم را بلند کردم. نگاهي به سقف انداختم و يک مرتبه مثل اينکه شيطان زير زبانم دويده باشد، گفتم: «حتماً اين "انکدت" رو بلديد..؟»



اي بابا.. چه «انکدتي؟..». اصلاً «انکدت» يعني چي؟ «انکدت» ديگر چه کشکي بود. اين ديگر چه پاپوشي بود که خودم براي خود دوختم؟... تما چشم‌ها به دهنم دوخته شد. مي‌خواستند ببينند چه لعل و جواهري تلپ و تلپ از دهنم بيرون خواهد زد. من ِ بيچاره هرچه زور مي‌زدم، حتي يکي از آن همه لطيفه‌هايي که بلد بودم، يادم نمي‌آمد... .



بالاخره دهنم را باز کردم و گفتم: «بله... همونطوري که مي‌دونين... يک روز مرحوم ملا نصرالدين...»



الهي خفه شم... ملا ديگر از کجا آمد تو دهنم؟... از هزار تا لطيفه‌اش حتي يکيش يادم نمي‌آمد و مردم مينطور منتظر بودند.
گفتم: «بله، يک روز ملانصرالدين...»
زور بيخودي مي‌زدم. خواستم يک جوري سر و تهش را هم بياورم، گفتم: «بله، ملا...»
و مثل خر تو گل ماندم و اگر زن صاحب‌خانه به جاي ملا به دادم نرسيده بود(!) ذره‌اي آبرو برايم باقي نمي‌ماند. زن صاحب‌خانه گفت: «بفرماييد. شام حاضره، سرد ميشه»



با وجود اينکه تصميم گرفته بودم آخر ِ همه وارد اتاق ناهارخوري بشوم، اول همه سر سفره سبز شدم. حالا اين‌هم به جهنم. نمي‌دانم چه مرگم شده بود که سوراخ دهنم را پيدا نمي‌کردم. سوپ مي‌خوردم، از چاک دهنم مي‌ريخت رو لباسم.



دهن باز کردم که بگويم: «خانم، دستتون درد نکنه، واقعاً که غذاي خوشمزه‌ييه»، گفتم: «حيف اون‌همه زحمت، اين که يک تيکه نمک شده.»



دختر خانه يک گوشت گذاشت تو بشقابم، خواستم بگويم: «متشکرم، کافيه»، گفتم: «اين چيه يه ذره... پزش کن، بازم بده...، سوپه که چيز گندي بود، بشقابم رو پر ِ پرش کن.



اصلا يک چيزيم مي‌شد، مثل اينکه شيطان تو بدنم رفته بود و هر کاري من مي‌خواستم بکنم، او عکسش را عمل مي‌کرد.



به جوانکي که پهلو دستم ايستاده بود، گفتم: «آقاجون... قمار خوب چيزي نيست... کار آدمهاي لات و پدرسوخته‌س...»



بيچاره پسرک رنگش پريد و گفت: «من؟... من؟... من نه تنها تا به حال به ورق دست نزدم، اصلاً از قمار متنفرم»



و من انگار فرصتي گيرم آمده بود که «نخوانده ملايي» خود را به رخ بکشم، با صدايي دو رگه تو شکم پسره دويدم و گفتم: «آره اورا ننه‌ات.. اين کلاه رو سر بابات بذار»



حالا ديگه همه متوجه من بودند. من هم مثل گرامافوني که فنرش در رفته باشد، يک ريز زبان گرفته بودم و چرت مي‌گفتم. رويم را کردم به صاحب‌خانه – که شخص محترمي هم بود – و گفتم: «آقا معذرت مي‌خوام... بفرماييد ببيننم که دخترتون، في الواقع «دختر» هستن؟...»



مردک بدبخت از اين سوال تا پشت گوشهايش قرمز شده بود، با شرم زياد گفت: « هنوز ازدواج نکرده‌ن..».



گفتم: «با وجود اين شما به اين چيزها اعتماد نکنين بهتره... خوبه ببرينش پزشک قانوني، بدين يک معاينه‌اي ازش بکنن!»



متوجه چرندگويي خودم بوم. خواستم که مهملي را که گقته بودم، اصلاح کنم، اضافه کردم: «حتي بهتره که اين معاينه ها را هفته‌اي يکبار تجديد کنيد، چونکه چشمهاي دختره يک جوريه!»



بعد رفتيم سالن پذيرايي، قهوه آوردند.
هرچه مي‌خواهم جلوي دهنم را بگيرم، مگر ميشود؟... درست مثل اينکه چفتش را کشيده باشند.



به صاحب‌خانه گفتم: «خب... سرکار آقا، بفرماييد ببينيم حقوق ماهيانه جنابعالي چقدره؟». گفت: «ماهي سيصد ليره.»



گفتم: اين پذيرايي، اين منزل، اين اسباب و اثاثه، اين وضع زن و سه تا بچه، ممکن نيست با ماهي سيصد ليره بگرده. اين ها را نميشه با اين پول فراهم کرد. راستشو بگو ببينم، يارو چه کلکي سوار مي‌کني؟»



آخ‌خ‌خ‌خ... راست راستي که اگر مردي پيدا مي‌شد و در آن دقيقه يکي مي‌گذاشت زير گوشم و يا يک اردنگي جانانه هم از در بيرونم مي‌کرد بزرگترين محبت را در حقم رده بود.



مهمان‌ها سعي مي‌کردند يک جوري صحت را عوض کنند. ولي مگر من مي‌گذارم؟ باز رويم را کردم به صاحب‌خانه، گفتم: «خب... اين بچه ديگه چه صيغه‌اي هستن؟ چرا هيچکدومشون به خودت نرفته‌ن؟..»



و بعد به قيافه‌ي موجوداتي که فريفته‌ي هوش سرشارم بودند نگاهي کردم. همه شان در سکوتي مطلق با شيفتگي و ستايشگري عجيبي مرا نگاه مي‌کردند. يکهو پا شدم و فرياد زدم:
- من احمقم.... من يک احمق بيشرفي بيشتر نيستم.
- اختيار دارين، اين حرفها چيه مي‌زنين؟.. ما همه‌مون فريفته‌ي آن هوش و آن حضور ذهن سرکاريم..»



دوباره فرياد زدم: «من يک خر بي‌شعور بيشتر نيستم...»



مهمان‌ها شروع کردند به نجوا:
- واقعاً که شخصيت فوق‌العاده‌ائيه!
- چه هوشي... چه ذکاوتي...
- محشره...
- ببين، انگار چشمهايش جرقه مي‌زنه.



ديگر طاقت من تمام شد. هوار کشيدم: « من يک الاغم... من يک الاغم...» دوباره نجوا شروع شد:
- بشريت را به باد استهزا گرفته!...
- چه طنز تندي!



ديگر ممکن نبود جلوي خودم را بگيرم. جست زدم روي ميز:
- عر ررررررررررررر... عر ررررر... عر ررر. عر. عر.



شروع کردم به عرعر کردن و آن وقت در حالي که مثل يک الاغ جفتک مي‌انداختم، چهار دست و پا به طرف کوچه دويدم...



توي کوچه هنوز هم صداي نجواي آنان را مي‌شنيدم:
- هوشش فوق‌العاده‌س!
- راستي که عجيبه!
- من در عمرم همچي نابغه‌اي نديده بودم!
- چنان پُره که ازش داره سر مي‌ره!
- نکنه اين هوش، آخر سر ديوونه‌س کنه!
- آقا بشريت را به باد هجو گرفته!
- بشريت را به باد هجو...!
- بشريت را به باد...!
- بشريت را...!
- بشريت...!



بله... چه مي‌شود کرد؟.. ما با هوش خودمان اسم در کرده‌ايم و اين اصل را ديگر به هيچ ترتيبي نمي‌شود عوض کرد.
اگر کاه و يونجه بخورم، اگر جفتک بيندازم و اگر عرعر بکنم، باز هم آدم فوق‌العاده باهوشي هستم و ناچار در هر خريتي حکمتي نهفته است!

+ نوشته شده توسط داریوش در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 21:21 |