تبليغاتX
رنگارنگ
خسرو شكيبايي پس از سال‌ها نقش‌آفريني در سينماي ايران، امروز جمعه، 28 تير، در سن 64سالگي بر اثر سكته‌ي قلبي در بيمارستان پارسيان از دنيا رفت.‌

به گزارش ايسنا، اين بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ايران كه سال‌ها با حميد هامون در فيلم «هامون» داريوش مهرجويي باورش كرديم و به خاطر اين فيلم، سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد را در هشتمين دوره‌ي جشنواره فجر گرفت، سال‌ها بعد به خاطره فيلم «كيميا»ي احمدرضا درويش، دوباره اين سيمرغ را به خانه برد. او سومين سيمرغ خود را هم را براي بازي در نقش عادل مشرقي فيلم «سالاد فصل» فريدون جيراني گرفت. از آخرين افتخارات شكيبايي هم ديپلم افتخار براي فيلم «اتوبوس شب» كيومرث پوراحمد بود.

استاد شکیبایی در کنار استاد مشایخی در جشنواره فیلم فجر

خسرو شكيبايي كه خاطره‌ بازي‌اش را در فيلم‌هاي «كاغذ بي‌خط»‏، «يك‌بار براي هميشه» و مجموعه‌هاي تلويزيوني «مدرس»، «روزي روزگاري» و‏‏ «خانه‌ي سبز» از ياد نبرده‌ايم، كم‌تر اهل گفت‌وگو و مصاحبه بود و با بيان صميمانه‌اش از خبرنگاران مي‌خواست كه از او توقع مصاحبه نداشته باشند و دلگير هم نشوند.

او با بازي در نقش كوتاهي در فيلم «خط قرمز» (مسعود كيميايي، 1361) اولين حضورش را در سينما رقم زد و با «هامون» در خاطره‌ها ماندگار شد.

شكيبايي در حدود 40 فيلم سينمايي حضور داشته است؛ فيلم‌هايي همچون: «پري»، «رابطه»، «سايه به سايه»، «درد مشترك» و «خواهران غريب» و با فيلم‌سازان شاخصي چون داريوش مهرجويي، ناصر تقوايي و مسعود كيميايي همكاري داشت.

آخرين نقش‌آفريني اين هنرمند در فيلم تلويزيوني «پيوند» سعيد عالم‌زاده و آخرين نمايش فيلمش، «آشيانه‌اي براي زندگي» حميد طالقاني بود كه به مناسبت روز پدر از تلويزيون پخش شد.

شكيبايي متولد سال 1323 در تهران، فارغ‌التحصيل بازيگري از دانشكده‌ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. در زندگي‌نامه‌ي او به اين موارد اشاره شده است: علاقه به كشتي كچ و شركت در چند مسابقه‌ي آماتوري و غيرحرفه‌يي (1340)، عضو گروه نمايشي توسكا و بازي در نمايش پنجه‌ي عدالت، گوينده‌ي فيلم در استوديو شهاب (49-1347)، فعاليت در تئاتر (1354) و انتشار چند نوار از شعرهاي شاعران معاصر.

از نمايش‌هاي او هستند: پنجه‌ي عدالت، زير گذر لوطي صالح، تراژدي كسري، هنگامه‌ي شيرين وصال، بليت تئاتر، پنجه به دست آوردن، صيادان، با خشم به ياد آر، بازرس، سنگ و سرنا، همه‌ي پسران من، شب بيست و يكم و بيا تا گل برافشانيم.

از فيلم‌ها، نمايش‌ها و مجموعه‌هاي تلويزيوني‌اش هم به اين موارد مي‌توان اشاره كرد: زير گذر لوطي صالح، سنگ و سرنا، لحظه،‌كتيبه، سمك عيار، لحظه، ‌كوچك جنگلي، مدرس، تهران 53، روزي روزگاري، ميثاق خون، خانه‌ي سبز، ميراث مشترك (گوينده گفتار متن)، سرزمين سبز، كاكتوس، در كنار هم، پهلوانان نمي‌ميرند و سرزمين سبز.

اما فيلم‌شناسي خسرو شكيبايي به اين شرح است: خط قرمز، دادشاه، صاعقه، دزد و نويسنده، رابطه، ترن، شكار، هامون، عبور از غبار، ابليس، جست‌وجو در جزيره، بانو، پرواز را به خاطر بسپار، سارا، يك بار براي هميشه، بلوف، پري، درد مشترك، لژيون، كيميا، عاشقانه، خواهران غريب، سايه به سايه، سرزمين خورشيد، رواني، زندگي، ‌ميكس، كاغذ بي‌خط، دختري به نام تندر، مزاحم، صبحانه‌اي براي دو نفر و اتوبوس شب.

  
 پیکر زنده‌یاد شکیبایی از مقابل تالار وحدت تشییع می‌شود
پیکر زنده‌یاد خسرو شکیبایی صبح روز یکشنبه 30 تیرماه از مقابل تالار وحدت به سمت بهشت زهرا (س) تشییع می‌شود.

امین تارخ سخنگوی هیئت مدیره خانه سینما ضمن اعلام این خبر به خبرنگار مهر گفت: از آنجا که زنده‌یاد شکیبایی هنرمندی مردمی و بسیار محبوب بود و ما پیش‌بینی می‌کنیم جمع زیادی از مردم در مراسم وداع با پیکر او حضور داشته باشند، محوطه مقابل تالار وحدت را برای مراسم تشییع انتخاب کردیم.

وی در ادامه افزود: چون ما قصد داریم حتی‌الامکان تمام هنرمندان و دوستداران مرحوم شکیبایی در مراسم تشییع پیکر او شرکت کنند، این مراسم را ساعت 9 صبح روز یکشنبه سی‌ام تیر مقابل تالار وحدت برگزار می‌کنیم. جزئیات بیشتر مراسم هم متعاقبا اعلام خواهد شد و به اطلاع عموم می‌رسد.

+ نوشته شده توسط داریوش در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 18:30 |

عملیات انتحاری نشانه ای برای از خودگذشتگی انسانها در طول تاریخ بوده است . عملیات انتحاری پدیده ای تازه نیست و به اندازه تاریخ قدمت دارد .

در ایران اولین عملیات انتحاری به نام نامی آریو برزن رشید و همراهانش به ثبت رسیده است . این فرمانده شجاع ایرانی با سپاه اندکش به لشکر تا دندان مسلح اسکندر حمله می کند و تا آخرین نفس می جنگند و کشته می شوند .

اما در دوره ما شنیدن عملیات انتحاری آدم را به یاد عراق , افغانستان و ... می اندازد . افرادی که در این کشورها اینچنین اقداماتی را انجام می دهند معمولا نیروهای نظامی بومی را مورد حمله قرار می دهند و بسیار کم اتفاق می افتد که نیروهای متجاوز خارجی آسیبی ببینند .

در زیر از یک فایل Microsoft Word برایتان آماده کرده ام که به بازخوانی جزییات یک عملیات انتحاری می پردازد .

لینک دانلود :

http://www.4shared.com/account/file/52942708/fd973c0c/SuicideBombing.html

+ نوشته شده توسط داریوش در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 15:32 |

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

 

می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه

 

دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا

 

نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

 

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم،

 

ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .

 

 این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟

 

 و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان

 

همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

 

 انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

 

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به

 

 دشمنی ام بر خاستی.

 

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های

 

گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد....

 

+ نوشته شده توسط داریوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 20:11 |
اين عکسي است که فضاپيماي «وويجر» از زمين گرفته است. عکسي که زمين را در فضاي بيکران نشان مي‌دهد.
 
به گزارش خبرنگار «تابناك»، «کارل ساگان»، ستاره‌شناس آمريکايي کتابي با همين عنوان نوشته است.

در قسمتي از اين کتاب مي‌خوانيم:

دوباره به اين نقطه نگاه کنيد. همين جاست. خانه اينجاست. ما اينجاييم. تمام کساني که دوستشان داريد، تمام کساني که مي‌شناسيد، تمام کساني که تا به حال چيزي در موردشان شنيده‌ايد، تمام کساني که وجود داشته‌اند، زندگي‌شان را در اينجا سپري کرده‌اند. برآيند تمام خوشي‌ها و رنج‌هاي ما در همين نقطه جمع شده است.
زمین در کهکشان
 
هزاران مذهب، ايدئولوژي و دکترين اقتصادي که آفرينندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده‌اند، تمامي شکارچيان و صيادان، تمامي قهرمانان و بزدلان، تمامي آفرينندگان و ويران‌کنندگان تمدن، تمامي پادشاهان و رعايا، تمامي زوج‌هاي عاشق، تمامي پدران و مادران، کودکان اميدوار، مخترعان و مکتشفان، تمامي معلمان اخلاق، تمامي سياستمداران فاسد، تمامي «ابرستاره‌ها» تمامي رهبران کبير، تمامي قديسان و گناهکاران در تاريخ‌ گونه ما آنجا زيسته‌اند؛ در اين ذره غبار که در فضاي بيکران در مقابل اشعه خورشيد شناور است. زمين ذره‌اي خرد در برابر عظمت جهان است. به رودهاي خون که توسط امپراتوران و ژنرال‌ها بر زمين جاري شده، البته با عظمت و فاتحانه بينديشيد. اين خونريزان، اربابان لحظاتي از قسمت کوچکي از اين نقطه بوده‌اند. به بي‌رحمي‌هاي بي‌پاياني که ساکنان گوشه‌اي از اين نقطه، توسط ساکنان گوشه ديگر (که از اين فاصله نمي‌توان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده‌اند.

بينديشيد چقدر اينان به کشتن يکديگر مشتاقند، چقدر با حرارت از يکديگر متنفرند. تمامي شکوه و جلال ما، تمامي حس خودمهم‌بيني بي‌پايان ما، توهم اين‌که ما داراي موقعيت ممتاز در پهنه گيتي هستيم، به واسطه اين عکس به چالش کشيده مي‌شود. سياره ما لکه‌اي گم‌شده در تاريکي کهکشان‌هاست. در اين تيرگي عظمت بي‌پايان هيچ نشانه‌اي از اين‌که کمکي از جايي مي‌رسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد، ديده نمي‌شود.

زمين تنها جاي شناخته شده است که قابليت زيست دارد. هيچ جايي نيست؛ حداقل در آينده نزديک که گونه بشر بتواند مهاجرت کند. مشاهدات، بله؛ استقرار، هنوز نه. خوشتان بيايد يا نه، زمين تنها جايي است که مي‌توانيم روي پايمان بايستيم. گفته شده که فضانوردي تجربه‌اي است شخصيت‌ساز که فرد را فروتن مي‌سازد. شايد هيچ تصويري بهتر از اين، غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنياي کوچکش به نمايش نگذارد. براي من اين تصوير تأکيدي است بر مسئوليت ما در جهت برخورد مهربانانه‌تر با يکديگر و سعي در گرامي‌داشتن و حفظ کردن اين نقطه آبي کمرگ؛ تنها خانه‌اي که تاکنون شناخته‌ايم.
+ نوشته شده توسط داریوش در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 15:29 |
فهرست مرگبارترين حوادث طبيعي دنيا در 40 سال اخير اعلام شد.

به گزارش ايسنا، اين حوادث به ترتيب زمان وقوع به شرح زير است:

ـ مي 2008 ؛ زلزله 9/7 ريشتري در استان سيچوان چين که هزاران نفر را به کام مرگ فرستاد.

ـ مي2008؛ توفان ناگهاني ميانمار که باعث کشته شدن بيش از 30 هزار نفر و مفقود شدن 30 هزار نفر ديگر شد.

ـ اکتبر2005 ؛ زلزله 6/7 ريشتري شمال پاکستان که باعث از بين رفتن 78 هزار نفر شد.

ـ آگوست 2005 ؛ توفان شديد کاترينا که باعث کشته و مفقود شدن بيش از 1600 نفر شد.

ـ دسامبر 2004؛ تسونامي اقيانوس هند با زلزله 9 ريشتري که باعث کشته شدن 230 هزار نفر در کشورهاي ساحلي اين سونامي شد.

ـ دسامبر 2003 ؛ زلزله 5/6 ريشتري جنوب شرقي ايران که 26 هزار نفر را به کام مرگ فرستاد.

ـ آگوست 1999؛ زلزله 4/7 ريشتري غرب ترکيه با بيش از 17 هزار قرباني.

ـ اکتبر1998؛ توفان آمريکاي مرکزي با 9 هزار کشته.

ـ آوريل 1991؛توفان بنگلادش با 140 هزار کشته.

ـ ژوئن1990 ؛ زلزله 7/7 ريشتري شمال غرب ايران با 50 هزار کشته.

ـ ژوئيه 1976؛ زلزله 2/8 ريشتري شمال شرقي چين با 240 هزار کشته که گروهي آن را، 665 هزار کشته تخمين زده‌اند.

ـ نوامبر 1970؛ توفان بنگلادش با 300 هزار کشته که مرگبارترين توفان ثبت شده تاريخ بوده است.
+ نوشته شده توسط داریوش در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:43 |
جنگ غولهای صنعت رایانه

درباره عکس بالا حتما شنیده اید . جنگ غول های بزرگ صنعت رایانه . رقابتی شدید برای کسب درآمد بیشتر و البته ارائه خدمات بهتر .

اما نکته اینجاست که ما هم با این همه مهندس رایانه می توانیم که در جای بهتری در جهان قرار بگیریم . من در سایتم http://ario-barzan.ir نرم افزارهای مفید زیادی قرار داده ام که متاسفانه همه آنها ساخت کشور های اروپایی و آمریکایی هستند و خنده دار اینجاست که شرکتهای روسی و چینی انها را کرک کرده اند !

به امید روزی که ما هم دست کم در صنعت رایانه حرفی برای گفتن داشته باشیم .

+ نوشته شده توسط داریوش در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:7 |

امروز می خواهم درباره دو مناسبت که تازگی داشتیم بنویسم .
مناسبت اول زادروز شیخ سخن سعدی - رحمه الله علیه - است . واقعا ما چی داریم که بگوییم ؟ در این جهان که ما به سر می بریم و در هر ثانیه هزاران کتاب در زمینه های مختلف به چاپ می رسد ما کجا ایستاده ایم ؟ چند در صد کتابهای جهان توسط ما نوشته می شود و ما سطح کتابخوانی کشورمان در چه سطح است ؟
***
مناسبت دوم را با چند شکل شروع می کنم .
Google Earth Day Logo April 22th 2008

Yahoo! Earth Day Logo April 22th 2008

AOL Earth Day Logo April 22th 2008
لوگوهای بالا مربوط به روز زمین پاک است که توسط سایتهای بزرگ مانند Yahoo , Google و AOL طراحی شده اند . متاسفانه همین شرکتهای بزرگ بیشترین ضرر را به محیط زیست یعنی انسان , حیوان و گیاه زده اند از دست ما هم هیچ کاری بر نمی آید .

امیدوارم که روزی برسد که جان انسانها از اقتصاد اهمیت بیشتری داشته باشد !

+ نوشته شده توسط داریوش در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:59 |

مقاله ای که در زیر می بینید از سایت itna.ir ( خبرگزاری تکنولوژی اطلاعات ) با آدرس http://www.itna.ir/archives/article/009606.php است . پیشنهاد می کنم حتما آن را بخوانید تا مقایسه ای بین مدرن ترین ابزار ارتباطی جهان امروز در ایران و مالزی برای شما فراهم آید . من که شخصا خیلی متاسف شدم . و حتی اعدادی که اعلام شد چندان برایم قابل قبول نبود تا اینکه نرخ ارتباط اینترنتی که شرکت مخابرات ارائه می دهد را با مالزی مقایسه کردم به عدد تعجب آور 16000 رسیدم .

پنجشنبه 29 فروردین ماه 1387

مسئولين امر بايد بپذيرند كه مشكل از كاربران نيست و با فيلترينگ هم نمي‌توان جلوي استفاده‌هاي ناصحيح را گرفت. يك كاربر اينترنت، هنگامي كه فضاي اطلاعاتي خوب و مؤثري در اختيار داشته باشد، ديگر سراغ راه‌هاي خلاف نمي‌رود؛ ولي آيا ما چنين فضايي را براي كاربران ايجاد كرده‌ايم كه از آنها بخواهيم «تنها بايد در سايت‌هايي كه من مي‌گويم بروي»؟

ما هنوز اندر خم 128 كيلو بيتيم!
عميد نمازيخواه
در شرايط فعلي، اگر روزنامه‌نگاري بخواهد از خجالت مسئولين محترم امور اينترنتي ايران درآيد، احتمالا يكي از سخت‌ترين كارها خواهد بود؛ البته اگر دروغ گفتن برايش سخت باشد. ما هم در ماه‌هاي اخير هر چه نوشته‌ايم، انتقادي بوده و البته چاره‌اي جز اين هم نداشته‌ايم. از چه تعريف كنيم؟ از سرعت اينترنت، از قيمت اينترنت، از فيلترينگ اينترنت، از دولتي بودن اينترنت، از وضعيت نابسامان ISPها، از نارضايتي‌هاي ISPها، از سخنان گهربار مسئولان امر (مثل اين‌كه مي‌گويند همين سرعت هم براي كاربران ايراني زياد است و يا اينترنت يك بازيچه براي ايرانيان است و ….)، از كمياب بودن اينترنت پرسرعت، از قطعي‌هاي مكررش و هكذا؟! شما باشيد و مثلا اين خبر را ببينيد، چه مي‌كنيد؟

«يك شركت ارائه دهنده اينترنت (ISP) در مالزي اعلام كرد كه به كاربران خود پهناي باند با خطوط پرسرعت ٢٢٤ مگابيت بر ثانيه را تنها با قيمت 58 دلار در ماه عرضه مي‌كند.» سرعت بالا يا قيمت پايين؛ هر دوي آنها براي من و شما مثل يك روياست. شخصا ياد شعر آن شاعر بزرگوار افتادم كه مي‌گويد اهل كاشانم من، روزگارم بد نيست، تكه ناني دارم… و شايد در وصف يك كاربر اينترنتي در ايران (مثل من) بتوان چنين گفت كه: اهل ايرانم من، اينترنتم بد نيست، تكه پهناي باندي دارم، خرده درآمدي، سر سوزن ADSLاي، وزارت ICTاي بهتر از برگ درخت، كاربراني بهتر از آب روان. بگذريم و به جاي خيال‌پردازي‌ها به مستندات بپردازيم.

مهم‌ترين نكته اين خبر براي ما ايرانيان، همان قيمت است. باور مي‌كنيد كه قيمت اينترنت پرسرعت ايران حداقل 16 هزار برابر اينترنت پر‌سرعت مالزي است؟ نكته دوم هم سرعت است. نسبت سرعت اينترنت پرسرعت مالزي به ايران 1792 برابر است. البته خيلي ناراحت نباشيد و دلتان براي خودتان نسوزد، زيرا در اين مورد قوانيني وضع شده تا خود را با كشورهاي ديگر مقايسه نكنيد.

حتماً تمامي كاربران گرامي اينترنت مي‌دانند كه قانون محدوديت سرعت اينترنت (كه در نوع خود از عجايب خلقت است) به كاربران تنها اجازه بهره‌مندي 128 كيلوبيتي مي‌دهد (البته در ايران با سرعت‌هاي بالاتر هم ارائه مي‌شود، فقط بايد براي گرفتنش يك شركت ثبت كنيد!) اثبات اين رقم‌ها، محاسبه خيلي سختي نمي‌خواهد و با يك ضرب و تقسيم ساده موضوع روشن مي‌شود.

سرعت اينترنت پرسرعت مالزي: ٢٢٤ مگابيت ضرب در ١٠٢٤ كيلوبيت= ٢٢٩٣٧٦ كيلو بيت
سرعت اينترنت پرسرعت ايران: ١٢٨ كيلوبيت
نسبت اينترنت پرسرعت مالزي به ايران: ١٧٩٢ برابر
قيمت اينترنت پرسرعت ايران: هر ١٢٨ كيلوبيت در ثانيه به‌طور متوسط ١٥٠٠٠ تومان
قيمت اينترنت پرسرعت مالزي: هر ٢٢٩٣٧٦ كيلوبيت در ثانيه معادل ١٥٠٠ تومان
مقايسه قيمت اينترنت پرسرعت مالزي نسبت به ايران: حدود ٩ ريال در هر ١٢٨ كيلوبيت در ثانيه به اين ترتيب مي‌توان نتيجه گرفت كه قيمت اينترنت پرسرعت ايران حداقل ١٦ هزار برابر اينترنت پرسرعت مالزي است!

اين از سرعت و قيمت اينترنت. حالا مي‌رسيم به بحث شيرين فيلترينگ. موضوع فيلترينگ در كشورهاي ديگر هم وجود دارد و ما تنها كشوري نيستيم كه با عزم راسخ و با هزينه‌هايي جالب فيلترينگ را ادامه مي‌دهيم. هر فناوري كه ابداع مي‌شود فرهنگ و ادب خود را دارد، ولي اين موضوع مهم است كه اين فرهنگ و ادب از كجا مي‌آيد. مسلماً كاربران اين فناوري هستند كه فرهنگش را مي‌سازند و حتي به يكديگر مي‌آموزند. در اين مورد و در مقوله‌هايي مانند اين، بارها و بارها ديده‌ايم كه يك نهاد اجرايي نمي‌تواند سمت و سوي چگونگي استفاده كاربران را مشخص كند و آنها را به سوي هدف مشخصي سوق دهد. اگر هم تأثير‌گذار باشد، بسيار اندك است و بهترين روش، ايجاد راه‌هاي استفاده صحيح و صواب است، نه تنها مقابله با راه‌هاي بد.

حرف‌هاي استاد كاوه‌راد (صاحب كرسي تحقيقاتي در دانشگاه پنسيلوانيا با عنوان پروفسور در زمينه مخابرات و همچنين برنده جايزه IEEE براي نوآوري در سرعت انتقال داده‌ها كه چند ماه قبل در همين صفحه با او مصاحبه مفصلي داشتيم) را به ياد مي‌آورم كه مي‌گفت: «خداوند اين قدرت را داشت كه به شيطان اجازه فعاليت ندهد، ولي داد و به ما هم قدرت انتخاب را داد. كتاب هم برايمان فرستاد، راه و چاه را هم به ما نشان داد كه خودمان انتخاب كنيم و اصلاً يكي از وجوه تمايز انسان و حيوان همين قدرت انتخاب است. در واقع خدا اين لطف را به ما عطا كرد كه خودمان انتخاب كنيم نه اينكه به ما مسائل را ديكته و اجبار كنند.

از طرف ديگر در هر فناوري فوايد و نواقصي وجود دارد مانند وسايلي كه فايل‌هاي تصويري را نشان مي‌دهند. شما هم مي‌توانيد چيزهاي بد با آن ببينيد و هم خوب. در واقع از هر فناوري مي‌توان هم استفاده سوء داشت و هم صحيح و ممكن است تعدادي سوءاستفاده‌گر در اين ميان باشند. اگر قرار باشد كه به خاطر سوءاستفاده‌كنندگان جلوي فناوري را بگيريم، ظلم بزرگي به نسل‌هاي كنوني و آيندگان مي‌كنيم زيرا آن تعدادي كه استفاده صحيح از فناوري دارند در حال رشد و نوآوري هستند و در صورت محدوديت، جلوي آن استعدادها را گرفته‌ايم.

اين مسئله ظلم بزرگ‌تري نسبت به محدوديت سوءاستفاده‌كنندگان است. كسي كه بخواهد راه كج برود، راهش را پيدا مي‌كند و نمي‌توان با اين محدوديت‌ها جلويش را گرفت. مردم بايد آموزش صحيح ببينند.» بارها براي همه ما اين مشكل به وجود آمده كه در جست‌وجوهاي اينترنتي، هنگامي كه به‌دنبال كليد واژه‌اي، مانند ميزان ضريب نفوذ كاربران اينترنتي دنيا (به انگليسي) مي‌گرديم، پيغام معروف فيلترينگ را مي‌بينيم كه نوشته است: دسترسي به اين سايت امكانپذير نمي‌باشد (البته «نمي‌باشد» در صنف ما خبرنگاران غلط مي‌باشد!) و اين نشان دهنده نظارت و اجراي اشتباه فيلترينگ است.

مسئولين امر بايد بپذيرند كه مشكل از كاربران نيست و با فيلترينگ هم نمي‌توان جلوي استفاده‌هاي ناصحيح را گرفت. يك كاربر اينترنت، هنگامي كه فضاي اطلاعاتي خوب و مؤثري در اختيار داشته باشد، ديگر سراغ راه‌هاي خلاف نمي‌رود؛ ولي آيا ما چنين فضايي را براي كاربران ايجاد كرده‌ايم كه از آنها بخواهيم «تنها بايد در سايت‌هايي كه من مي‌گويم بروي»؟

خلاصه، اين قصه سر دراز دارد و اگر بخواهيم از ديگر مصايبش مانند مشكلات ISPها و دولتي بودن عرضه اينترنت و… صحبت كنيم، احتياج به نوشتن چند جلد كتاب است. فقط مي‌توانيم بگوييم: هفت شهر سايبر را مالزي هم گشت/ ما هنوز اندر خم 128 كيلو بيتيم!

+ نوشته شده توسط داریوش در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 0:1 |

امسال نوروز شاهد يک سريالی از تيم مهران مديری به نام مرد هزار چهره بوديم . سريالی که به يک طنز اجتماعی شبيه بود . اما نکته جالب اينجاست که اين داستان قبلا توسط نويسنده معروف ترک عزيز نسين خلق شده بود . البته ساختن فيلم يا سريال از آثار بزرگان ادبيات چيز  تازه ای نيست اما شما فکر نمی کنيد که بهتر بود در لابلای تيتراژ دست کم يادی از عزيز نسين می شد ؟
من فکر می کنم که اين يک نوع سرقت ادبی باشد . آنها اولين وظيفه شان اين بود که بنويسند :
"بر اساس داستانی از عزیز نسین" !
به هر حال وقتی چنين اشتباهات فاحشی در رسانه ملی اتفاق می افتد نبايد انتظار داشته باشيم که در دنيای اينترنت و کامپيوتر حق کپی رايت رعايت شود !!!
***
اما يک خبر :
من به تازگی يک سايت راه انداختم با آدرس http://ario-barzan.ir . اول که نام سايت را به دليل علاقه زياد به آريو برزن انتخاب کرده ام . بعد هم هر چيز جالب که دم دستم باشد در اين سايت قرار می دهم . به تازگی هم ۱۶ اسکرين سيور زيبا برای دانلود گذاشته ام . اگر دوست داشتيد سر بزنيد . خوشحال می شوم .

يا حق .

+ نوشته شده توسط داریوش در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 20:6 |

 رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد 
مكن ز غصه شكايت كه در طريق طلب
به راحتي نرسيد آن كه زحمتي نكشيد 
بهار مي‌گذرد دادگسترا درياب
كه رفت موسم و حافظ هنوز مي‌ نچشيد

سال نو مانند هميشه احساس طراوت و تازگی را برای انسان به همراه می آورد . اما به راستی اين احساس تا چه زمانی در انسان باقی می ماند ؟ بر طبق گفته بزرگان دینمان ما همواره بايد به دنبال روز نو و روزی نو باشيم . روزی که با تمام روزهای قبل زندگيمان متفاوت باشد . در روايتی از مولی الموحدين علی - عليه السلام - می خوانيم : کل يومنا نوروز ! اين گفته بسيار عميقی است . اگر امروز که در سال جديدی هستيم نخواهيم با ديروزمان متفاوت باشيم زندگی را باخته ايم .
بايد اين درک را داشته باشيم که ما انسانهای کوچک و خرد تا کمال راه زيادی در پيش داريم . به قول حافظ - رحمه الله عليه - صد هزار منزل بيش است در بدايت !
آری اگر نتوانيم روزهای خود را نو کنيم هميشه عقب مانده خواهيم ماند و کهنه خواهيم شد . اگر نتوانیم بهار را غنیمت بشمریم موسم نوشیدن می خواهد گذشت ! ( راستی این چه می ای بوده که با تمام شدن بهار حافظ از نوشیدن آن محروم شده ؟ )
به اميد روزی که شاخه ها و برگهای کهنه زندگيمان را بريزيم و به خاک تقديم کنيم و شاخه ها و برگهای نو در آوريم . شاخه هايی که باعث بهتر شدن هوای زندگيمان شود .

دي شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسيد
جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسيد
زحمت سرما و دود رفت به كور و كبود
شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسيد
آمده خورشيد ما باز به برج حمل
معطي صاحب عمل سيم شماران رسيد 
هر چه بمردند پار حشر شدند از بهار
آمد مير شكار صيد شكاران رسيد 
وقت نشاط‌ست و جام، خواب كنون شد حرام
اصل طرب‌ها بزاد شيره فشاران رسيد 

( مولوی )

يا حق .

+ نوشته شده توسط داریوش در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 20:32 |
نويسنده: عزيز نسين
مترجم: رضا همراه‏‏‏‏
منبع: سايت mohsentaghavi1.parsiblog.com


گفت: خيلي مشتاق ديدارتن... دلشون مي‌خواد به هر ترتيبي شده تو رو ببينن.



گفتم: چطور مگه.. من که اونا رو نمي‌شناسم.



گفت: باشه... آخه تو نمي‌دوني ما چقدر تعريفتو کرديم... مخصوصاً راجع به هوش سرشارت خيلي چيزها گفتيم...



کي بدش مياد که «باهوش» ياشه؟... مخصوصاً کي دلش نمي‌خواد بين خلق‌الله با اين صفت مشهور باشه؟...



عين يک آدمي که دو دونگي صدا داشته باشه و ازش بخوان يک دهن آواز بخونه، گذاشتم تاقچه بالا... . آنقدر ادا و اصول درآوردم و ناز و نوز کردم و تو بميري، من بميرم در آوردم و شکسته نفسي کردم که نمي‌دونيد... . و بالاخره رضايت دادم. قرار شد به اتفاق رفيقم بروم و چشم آنهايي را که از دور شيفته و فريفته‌ي ذکاوت و هوش فوق‌العاده‌ام بودند، به ديدار جمال مبارکم روشن کنم.



وقتي وارد شدم، درست مثل اين بود که موجود فوق‌العاده‌اي بر آنها نازل گشته است - موجودي که از فرق سر تا نوک ناخن انگشت‌هاي پا، چيک و چيک ازش هوش و معرفت مي چکيد – با چشم‌هايي پر از تعجب و تحسين، نگاه‌هايکنجکاوشانرا به من دوخته بودند. من بيچاره درست مثل شاگرد تنبل و بازيگوشي که پاي تخته آمده تا درسي را که حتي يک کلمه‌اش را بلد نيست جواب بدهد، تو مخمصه افتاده بودم.



پدر خانواده گفت: بفرماييد قربون.. بنده و فرد فرد افراد خانواده‌ام فريفته و شيفته‌ي هوش و ذاوت سرشار حضرت مستطاب عالي هستيم...



البته خودتان حدس مي‌زنيد که چقدر تعجب کردم. گفتم: «دِ... که اينجور؟...» و اول بسم‌الله آب پاکي ا ريختم رو دستش.



مادر خانواده گفت: «همه‌ي دوستان ما، يعني اونهايي که سرکار رو مي‌شناسن، راجع به هوش سرشار جنابعالي...»



درست در همين موقع، دختر جوان که از شدت هيجان نمي‌دانست چه کار کند و مدام دست‌هايش را به هم مي‌ماليد، گقت: «يک عده از دوستانمون که شنيده‌ن سرکار اينجا تشريق ميارين، با اشتياق اومده‌ن که خمتتون شرفياب بشن.»



و آن‌وقت ميزبان‌ها و ميهمان‌ها، مثل اينکه تو باغ وحش به حيوان عجيب‌الخلقه‌اي بخورده باشند، مرا دوره کردند. حالا تکليف من چي بود؟.. به گوش اينها فرو کرده بودند که من يک موجود خارق‌العاده و فوق‌العاده باهوشي هستم.



ترسم برداشته بود.. مي‌ترسيدم مثل جنس فاسدي که به وسيله موسسات آگهي معرفي شده باشد، تو زرد در بيام و گند قضيه در بياد. هم‌اش خدا خدا مي‌ردم که مثل «عروس تعريفي!» دسته گل به آب ندهم.



نمي دانستم چه کار کنم؟ آيا بايد مثل هميشه يک گوشه کز مي‌کردم و از ترس رسوايي جيک نمي‌زدم، يا بهتر بود تو حرف اين و آن مي‌دويدم و با چرت و پرت، به اصطلاح ابتکار عمليات را به دست مي گرفتم؟.. آيا بايد چاک دهنم را مي‌کشيدم و با بذله‌گويي و صدور لطيفه‌هاي مليح، ملت را از خنده روده بر مي کردم. يا بهتر بود خودم را مي گرفتم و مثل اينکه انگار هر کلمه از حرف‌هام هزار سکه‌ي اشرفي قيمت دارد، چکه چکه حرف مي‌زدم؟... چاره چي بود؟... خيس عرق شده بودم...



به هر حال کار از کار گذشته بود و راه پس و پيش نداشتم، بايد قافيه را نمي‌باختم و هرجور که شده حضور ذهني به خرج مي‌دادم... همه‌اش درست، ولي من در آن ساعت به کلي خرفت شده بودم و مختصر هوش و حواسي هم که داشتم، پاک ار سرم پريده بود. حتي کارم به جايي رسيده بود که نمي‌دانستم دستهايم را چه کنم يا کجا بگذارم. حس مي‌کردم که صورتم دارد کش مياد و دراز مي‌شود. دندانهايم تو دهنم داشت قد مي‌کشيد و بزرگ مي‌شد... درست مثل اين بود که يک کله خر رو گردن من سوار کرده بودند...، چه خاکي بايد به سر مي‌ريختم؟...



جماعت، همه‌شان مشغول بگو و بخند بودند، ولي من درست مثل اين بود که اين لبهاي وامونده‌ام را به هم قفل کرده باشند.



خيلي نکته و لطيفه بلد بودم، آنقدر بلد بودم که حد و حساب نداشت، ولي از بخت بد، حتي يک دانه‌اش هم يادم نميامد. شک نداشتمکه موقع رفتن، همه به ريشم خواهند خنديد.



به صداي صاحب‌خانه چرتم پاره شد. يارو گفت: «خب... عقيده سرکار چيه؟..»



همه ساکت شدند و منتظر بودند که ببينند من چه غلطي مي‌کنم، خيال مي‌کردند تا دهنم را باز کنم، تپه‌تپه معرفت از تو دهنم ميريزه بيرون... ولي من اصلا نمي‌دانستم صحبت سر چي هست. يک مرتبه مثل اينکه از خواب پريده باشم، گفتم: «من؟...بله... چيز... در واقع... بله بنده هم با سرکار هم عقيده‌ام.»



توفاني از قهقهه راه افتاد. لا اله الا الله!... عجب بلايي گرفتار شده‌ام. از روزي که موش شده بودم تو مهچي سوراخي نيفتاده ودم.



چيزي نمانده بود که هاي‌هاي بزنم زير گريه. سرم را بلند کردم. نگاهي به سقف انداختم و يک مرتبه مثل اينکه شيطان زير زبانم دويده باشد، گفتم: «حتماً اين "انکدت" رو بلديد..؟»



اي بابا.. چه «انکدتي؟..». اصلاً «انکدت» يعني چي؟ «انکدت» ديگر چه کشکي بود. اين ديگر چه پاپوشي بود که خودم براي خود دوختم؟... تما چشم‌ها به دهنم دوخته شد. مي‌خواستند ببينند چه لعل و جواهري تلپ و تلپ از دهنم بيرون خواهد زد. من ِ بيچاره هرچه زور مي‌زدم، حتي يکي از آن همه لطيفه‌هايي که بلد بودم، يادم نمي‌آمد... .



بالاخره دهنم را باز کردم و گفتم: «بله... همونطوري که مي‌دونين... يک روز مرحوم ملا نصرالدين...»



الهي خفه شم... ملا ديگر از کجا آمد تو دهنم؟... از هزار تا لطيفه‌اش حتي يکيش يادم نمي‌آمد و مردم مينطور منتظر بودند.
گفتم: «بله، يک روز ملانصرالدين...»
زور بيخودي مي‌زدم. خواستم يک جوري سر و تهش را هم بياورم، گفتم: «بله، ملا...»
و مثل خر تو گل ماندم و اگر زن صاحب‌خانه به جاي ملا به دادم نرسيده بود(!) ذره‌اي آبرو برايم باقي نمي‌ماند. زن صاحب‌خانه گفت: «بفرماييد. شام حاضره، سرد ميشه»



با وجود اينکه تصميم گرفته بودم آخر ِ همه وارد اتاق ناهارخوري بشوم، اول همه سر سفره سبز شدم. حالا اين‌هم به جهنم. نمي‌دانم چه مرگم شده بود که سوراخ دهنم را پيدا نمي‌کردم. سوپ مي‌خوردم، از چاک دهنم مي‌ريخت رو لباسم.



دهن باز کردم که بگويم: «خانم، دستتون درد نکنه، واقعاً که غذاي خوشمزه‌ييه»، گفتم: «حيف اون‌همه زحمت، اين که يک تيکه نمک شده.»



دختر خانه يک گوشت گذاشت تو بشقابم، خواستم بگويم: «متشکرم، کافيه»، گفتم: «اين چيه يه ذره... پزش کن، بازم بده...، سوپه که چيز گندي بود، بشقابم رو پر ِ پرش کن.



اصلا يک چيزيم مي‌شد، مثل اينکه شيطان تو بدنم رفته بود و هر کاري من مي‌خواستم بکنم، او عکسش را عمل مي‌کرد.



به جوانکي که پهلو دستم ايستاده بود، گفتم: «آقاجون... قمار خوب چيزي نيست... کار آدمهاي لات و پدرسوخته‌س...»



بيچاره پسرک رنگش پريد و گفت: «من؟... من؟... من نه تنها تا به حال به ورق دست نزدم، اصلاً از قمار متنفرم»



و من انگار فرصتي گيرم آمده بود که «نخوانده ملايي» خود را به رخ بکشم، با صدايي دو رگه تو شکم پسره دويدم و گفتم: «آره اورا ننه‌ات.. اين کلاه رو سر بابات بذار»



حالا ديگه همه متوجه من بودند. من هم مثل گرامافوني که فنرش در رفته باشد، يک ريز زبان گرفته بودم و چرت مي‌گفتم. رويم را کردم به صاحب‌خانه – که شخص محترمي هم بود – و گفتم: «آقا معذرت مي‌خوام... بفرماييد ببيننم که دخترتون، في الواقع «دختر» هستن؟...»



مردک بدبخت از اين سوال تا پشت گوشهايش قرمز شده بود، با شرم زياد گفت: « هنوز ازدواج نکرده‌ن..».



گفتم: «با وجود اين شما به اين چيزها اعتماد نکنين بهتره... خوبه ببرينش پزشک قانوني، بدين يک معاينه‌اي ازش بکنن!»



متوجه چرندگويي خودم بوم. خواستم که مهملي را که گقته بودم، اصلاح کنم، اضافه کردم: «حتي بهتره که اين معاينه ها را هفته‌اي يکبار تجديد کنيد، چونکه چشمهاي دختره يک جوريه!»



بعد رفتيم سالن پذيرايي، قهوه آوردند.
هرچه مي‌خواهم جلوي دهنم را بگيرم، مگر ميشود؟... درست مثل اينکه چفتش را کشيده باشند.



به صاحب‌خانه گفتم: «خب... سرکار آقا، بفرماييد ببينيم حقوق ماهيانه جنابعالي چقدره؟». گفت: «ماهي سيصد ليره.»



گفتم: اين پذيرايي، اين منزل، اين اسباب و اثاثه، اين وضع زن و سه تا بچه، ممکن نيست با ماهي سيصد ليره بگرده. اين ها را نميشه با اين پول فراهم کرد. راستشو بگو ببينم، يارو چه کلکي سوار مي‌کني؟»



آخ‌خ‌خ‌خ... راست راستي که اگر مردي پيدا مي‌شد و در آن دقيقه يکي مي‌گذاشت زير گوشم و يا يک اردنگي جانانه هم از در بيرونم مي‌کرد بزرگترين محبت را در حقم رده بود.



مهمان‌ها سعي مي‌کردند يک جوري صحت را عوض کنند. ولي مگر من مي‌گذارم؟ باز رويم را کردم به صاحب‌خانه، گفتم: «خب... اين بچه ديگه چه صيغه‌اي هستن؟ چرا هيچکدومشون به خودت نرفته‌ن؟..»



و بعد به قيافه‌ي موجوداتي که فريفته‌ي هوش سرشارم بودند نگاهي کردم. همه شان در سکوتي مطلق با شيفتگي و ستايشگري عجيبي مرا نگاه مي‌کردند. يکهو پا شدم و فرياد زدم:
- من احمقم.... من يک احمق بيشرفي بيشتر نيستم.
- اختيار دارين، اين حرفها چيه مي‌زنين؟.. ما همه‌مون فريفته‌ي آن هوش و آن حضور ذهن سرکاريم..»



دوباره فرياد زدم: «من يک خر بي‌شعور بيشتر نيستم...»



مهمان‌ها شروع کردند به نجوا:
- واقعاً که شخصيت فوق‌العاده‌ائيه!
- چه هوشي... چه ذکاوتي...
- محشره...
- ببين، انگار چشمهايش جرقه مي‌زنه.



ديگر طاقت من تمام شد. هوار کشيدم: « من يک الاغم... من يک الاغم...» دوباره نجوا شروع شد:
- بشريت را به باد استهزا گرفته!...
- چه طنز تندي!



ديگر ممکن نبود جلوي خودم را بگيرم. جست زدم روي ميز:
- عر ررررررررررررر... عر ررررر... عر ررر. عر. عر.



شروع کردم به عرعر کردن و آن وقت در حالي که مثل يک الاغ جفتک مي‌انداختم، چهار دست و پا به طرف کوچه دويدم...



توي کوچه هنوز هم صداي نجواي آنان را مي‌شنيدم:
- هوشش فوق‌العاده‌س!
- راستي که عجيبه!
- من در عمرم همچي نابغه‌اي نديده بودم!
- چنان پُره که ازش داره سر مي‌ره!
- نکنه اين هوش، آخر سر ديوونه‌س کنه!
- آقا بشريت را به باد هجو گرفته!
- بشريت را به باد هجو...!
- بشريت را به باد...!
- بشريت را...!
- بشريت...!



بله... چه مي‌شود کرد؟.. ما با هوش خودمان اسم در کرده‌ايم و اين اصل را ديگر به هيچ ترتيبي نمي‌شود عوض کرد.
اگر کاه و يونجه بخورم، اگر جفتک بيندازم و اگر عرعر بکنم، باز هم آدم فوق‌العاده باهوشي هستم و ناچار در هر خريتي حکمتي نهفته است!

+ نوشته شده توسط داریوش در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 21:21 |

يكي بود, يكي نبود. پـير مردي بود به نام عمو نوروز كه هـر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوه تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازه شهر .

بـيـرون از دروازه شهـر پـيرزني زندگي مي كرد كه دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هـر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تـنبان قرمز و شليـته پـرچـين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچه فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوه پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوه خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتـش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستـش. اما, سر قليان آتـش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست .

چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي رفت به هوا .

در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چـيد رو سينه او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتـش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پـيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد .

آفتاب يواش يواش تو ايوان پهـن مي شد و پـيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتـش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتـش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند .

پـير زن خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هـر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گـفت چاره اي ندارد جز يك دفعه ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند .

پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند .

+ نوشته شده توسط داریوش در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:14 |

عکس .

***

منبع : p30parnian download software

پنجاه راه بازی با اعصاب دیگران


 

 1. روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن



 



2. سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند


 



3. وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين


 



4. وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين


 



5. کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد


 



6. همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين


 



7. جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين


 



8. روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين


 



9. وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين


 



10. از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه


 



11. در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين


 



12. به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين


 



13. وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين


 



14. وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين


 



15. موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين


 



16. ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين


 



17. بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين


 



18. شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين


 



19. اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين


 



20. وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته


 



21. صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين


 



22. روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين


 



23. وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده


 



24. وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود


 



25. چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين


 



26. بادکنک بچه ها رو بترکونين


 



27. مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين


 



28. وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد


 



29. بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين


 



30. کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره


 



31. ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين


 



32. توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين


 



33. هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره


 



34. حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين


 



35. نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين


 



36. دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين


 



37. عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين


 



38. پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين


 



39. با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين


 



40. شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين


 



41. موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين


 



42. توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين


 



43. شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين


 



44. توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين


 



45. توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين


 



46. جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين


 



47. يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين


 



48. توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه


 



49. چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين


 



50. ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين


 

امیدوارم که لذت برده باشید

+ نوشته شده توسط داریوش در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 12:56 |

در طول تاریخ همواره انسان های فقیر و ضعیف وجود داشته اند . متاسفانه فقر بر خلاف آنچه که تصور می شود نه یک قانون الهی بلکه یک قانون اجتماعی است . به این معنا که افرادی که شم اقتصادی قوی دارند با استفاده از نیروی فکرشان و تا حدی هم شانس دسترنج مردم محروم را غارت کرده و انها را چپاول می کنند . به هر حال تا جایی خانه هایی خراب نشوند کاخی ساخته نمی شود .


در زیر فایلی به صورت word برایتان آماده کرده ام که یک مرسدس بنز ساخته شده از الماس را نشان می دهد و در پائین آن تصاویری از کودکان فقیر آفریقا می بینید .


لینک دانلود :

http://www.divshare.com/download/4115675-cb4


تصاویری از کودکان آفریقایی :

کودکان در فقر آفریقا یی

کودکان در فقر آفریقا یی

کودکان در فقر آفریقا یی

+ نوشته شده توسط داریوش در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 14:57 |

داستان اول :

 

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.
 حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.
 او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.
 او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات،
 جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند
 موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست؛
 چون او به موهاي خود گلت مي زند.
 ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد؛
 كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.
 كبري تصميم داشت حسنك را رها كند
 و ديگر با او چت نكند
 چون او با پتروس چت مي كرد
 پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود
 و چت مي كرد
 پتروس ديد كه سد سوراخ شده
 اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.
 او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند
 پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت
با قطار به آن سرزمين برود
 اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .
 ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده
 اما حوصله نداشت .
 ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست
 لباسش را در آورد
 ريزعلي چراغ قوه داشت
اما حوصله درد سر نداشت.
 قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .
 كبري و مسافران قطار مردند
 اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.
 خانه مثل هميشه سوت و كور بود
 الان چند سالي است كه كوكب خانم
 همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد
 او حتي مهمان خوانده هم ندارد
 او حوصله ي مهمان ندارد
 او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند
 او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد
 او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد
چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت
 اما او از چوپان دروغگو گله ندارد
 چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد
 به همين دليل است كه
 ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد .

 

***

 

داستان دوم :

 

دهقان فداكارپيرشده،چوپان دروغگو عزيزشده، شنگول و منگول گرگ شدن، كوكب حوصلهء مهمون رو نداره، كبرا تصميم گرفته دماغشو عمل كنه، روبا و كلاغ دستشون توي يك كاسه است،حسنك گوسفنداشو ول كرده وتوي يك شركت آبدارچي شده،آرش كمانگيرمعتاد شده، شيرين،خسرو و فرهادو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسكي، رستم و اسفندياراسباشونو فروختن و باموتور ميرن كيف قاپي!راستي سر ما ايرانيها چه آمده؟

 

+ نوشته شده توسط داریوش در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 18:22 |
صداي يک پيرمرد لاغر مردني از ميان انبوه جمعيت، همهمة داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمي‌شم!» بلافاصله ديگران نيز به حالت تصديق «البته کاملا صحيح است، درسته، نمي‌شيم.» سرشان را تکان دادند. اما در اين ميان يکي دراومد و گفت:
«اين چه جور حرف زدنيه آقا...شما همه را با خودتون قياس مي‌کنين! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کيش خود پندارد» خواهش مي‌کنم حرف‌تونو پس بگيرين.»
من که اون وقت‌ها جواني بيست و پنج ساله بودم با اين يکي هم‌صدا شدم و در حالي که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
- آخه حيا هم واسة ادميزاد خوب چيزيه!
پيرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانيت ديک ديک مي‌لرزيد دوباره داد زد:
- ما آدم نمي‌شيم.
مسافرين داخل قطار نيز تصديق کرده سرشون را تکان دادند.
خون دويد تو سرم. از عصبانيت رو پا بند نبودم داد زدم:
- مرتيکة الدنگ دبوري! مرد ناحسابي! مگه مخ از اون کلة وامونده‌ت مرخصي گرفته، نه، آخه مي‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمي‌شيم. خيلي خوب هم آدم مي‌شيم...اينقدر انسانيم که همه مات‌شان برده...مسافرين تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:
- نخير ما آدم نمي‌شيم...انسانيت و معرفت خيلي با ما فاصله داره...
هم صدايي جماعت داخل قطار و داد و بيداد آن‌ها آتش پيرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:
- ببين پسرجان، مي‌فهمي، ما همه‌مون «آدم نمي‌شيم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «مي‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهيم شد.»
گفتم:
- زور که نيست، ما آدم مي‌شيم...
پيرمرد تبسمي کرد و گفت:
- ما آدم مي‌شيم، ولي حالا آدم نيستيم، اينطور نيست؟
صدامو در نياوردم، اما از آن روز به اين‌ور سال‌ها است که از خودم مي‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمي‌شيم؟...
زندان رفتن من در اين سال‌هاي اخير برام شانس بزرگي بود، که معما و مشکل چندين ساله‌ام را حل کرد و از روي اين راز پرده برداشت. توي سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زنداني سياسي کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصيت‌هاي مشهور و معروف از قبيل: حکام، روساي دواير دولتي، وکلاي معزول، مردان سياسي کابينه‌اي سابق، مامورين عالي رتبه، مهندسين و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصيل کرده‌هاي اروپا و آمريکا بودند، اغلب کشورهاي متمدن و ممالک توسعه يافته و توسعه نيافته و حتا عقب مانده را نيز از نزديک ديده بودند. هر يک چندين زبان خارجي بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پيش مي‌آمد و با اين‌که با آن‌ها تناسب فکري نداشتم، خيلي چيزها ازشان ياد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معماي قديمي خود شدم. روزهاي ملاقات زنداني‌ها که خانواده‌ام به ديدارم مي‌آمدند خوب مي‌دانستم که خبر خوشي برايم ندارند، کراية منزل را پرداخت نکرده‌ايم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زيادتر مي‌شود و از اين قبيل حرف‌ها، خبرهاي ناخوش و کسل کننده...نمي‌دانستم چيکار کنم. سردرگم بودم، اميدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستاني مي‌نويسم. شايد يکي از مجلات خريدارش باشد، با اين تصميم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روي تختخواب زندان نشستم. اصلا مايل نبودم با پرحرفي وقت‌گذراني کنم، با ياوه‌گويي وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطري ننوشته بود